موریس مرلوپونتی در 14 مارس 1908 در روشفور دریایی فرانسه به دنیا آمد. موریس وارد دبیرستان لویی لو گران شد و سپس، از سال 1926 تا 1930، در دانشسرای عالی پاریس اکول نرمال سوپریور (ENS) همراه با کلود لوی استروس، سیمون دو بووار، ژان پل سارتر و سیمون وی، درس خواند و در 1931 درجه اگرگاسیون فلسفه گرفت. (در خاطرات دختری وظیفه شناس اثر دو بووار، مرلوپونتی با نام واقعی اش و نیز با نام مستعار «پرادل» حضور دارد.)
پس از آن مرلوپونتی تا سال 1933 در لیسه (مدارس متوسطه) تدریس نمود و مدرس فلسفه در دبیرستان بووه شد. سال بعد صندوق ملی علوم، در زمینه پژوهش، بورس موقتی در اختیار او گذاشت، و سپس در سال های 35-1934 در دبیرستان شارتر درس داد. آن گاه به پاریس بازگشت و از سال 1935 تا 1939 در دانشسرای عالی به عنوان مربی تدریس کرد و پست جونیورز را به دست آورد. از سال 1940 تا سال 1944 در دبیرستان کارنو پاریس فلسفه درس داد و در نهضت مقاومت فعالانه شرکت جست. در این زمان با سارتر ملاقات نمود و همراه وی به تشکیل گروهی به نام سوسیالیسم و آزادی کمک کردند.
در سال 1945 مرلوپونتی دانشیار دانشگاه لیون شد و در ژانویه 1948 به مقام استادی رسید. در پاییز 1945 به همراه سارتر و دو بووار نشریه له تان مدرن یا عصر مدرن را تأسیس کرد. مرلوپونتی در این نشریه مقالاتی سیاسی از خود عرضه کرد که در سال 1947 تحت عنوان انساندوستی و خشونت از نو منتشر شد. در مارس 1948، مرلوپونتی همراه با سارتر و سیمون دو بووار، آلبر کامو، آندره برتون، دایوید روسه و برخی دیگر در جمعیتی ضد جنگ با عنوان مجمع دموکراتیک انقلابی (RDR) گرد هم آمدند.
او از سال 1949 تا 1952 در مقام استاد صاحب کرسی در دانشگاه سوربن بود و سپس در سال 1952 در موسسه کولژ دو فرانس کرسی افتخاری فلسفه به او اعطا شد. سخنرانی آغاز به کار مرلوپونتی در تاریخ 15 ژانویه 1953، با عنوان در ستایش فلسفه انتشار یافت. او در سوم مه 1961 زمانی که 53 سال داشت جان سپرد. سارتر در مقاله یادبود درگذشت مرلوپونتی نوشت: او به من درباره عمل سیاسی که از زمان هگل و مارکس پراکسیس نام گرفته، بسیار آموخت. (پریموزیک 1388: 65) آثار سیاسی مرلوپونتی حاصل دورهای از زندگی اوست که در کنار سارتر به فعالیت مشغول بود. رابطه درازمدت مرلوپونتی و سارتر دو سویه بود و هر دو اندیشمند مدت ها در مسیر فلسفی واحدی به موازات یکدیگر گام بر داشته و مکمل هم بودند.
مرلوپونتی روشنفکری متعهد از لحاظ سیاسی بود. محتوای آثار فکری او نشان می دهند که تعهد به جهان و جامعه وظیفهی فیلسوف است. عامل موثر بر اندیشه مرلوپونتی در این دوران سوق یافتن به سخنرانیهای الکساندر کوژو، هگلشناس روسی، و مطالعهی نوشتههای گئورگ لوکاچ فیلسوف مجار بود. (ماتیوس 1389: 191) روایت های انسان گرایانه در فلسفه سیاسی مرلوپونتی مبنی بر این که انسان ها تاریخ را میسازند و مسائلی که انسانها با آن مواجهاند، به لحاظ تاریخی تغییر میکند، و به طور کلی انتخاب انسان به عنوان امری محوری که در آن تاریخ تحول مییابد، متأثر از آشنایی با اندیشه های این دو فیلسوف است.
مرلوپونتی فلسفهی سیاسی خود را درون دیالکتیک، بسط و گسترش میدهد و بر این نظر است که جنبش انقلابی خود ابزارهای لازم برای تحقق خویش را ایجاد می کند. تاریخ و پراکسیس تاریخی، امور از پیش داده شده و تعیین شده ای نیست و پراکسیس تاریخی فرآیندی است برای فهمیدن. (بشیریه 1386: 271) مرلوپونتی مفهوم تاریخ به عنوان منطق در درون احتمال را به دست می آورد و بر این باور است که فضاهای تاریخی گوناگون و پیشبینی ناپذیری پیش روی پراکسیس انسان قرار دارد و تاریخ فرآیندی متراکم، در هم تنیده و چند لایه است.
کتاب مهم و گیرای انساندوستی و خشونت حاکی از اوج اشتیاق مرلوپونتی به سیاست انقلابی است. لب مطلب در این کتاب حمله به لیبرالیسم است که مرلوپونتی آن را قسمی جزم و پیشاپیش قسمی ایدئولوژی جنگ توصیف می کند که آن وجدان بی شرمانه راحتی که اکنون در بخش زیادی از نوشته های آنگلوساکسون بسیار چشمگیر است، به آن قوت می بخشد. بنابراین، کتاب مرلوپونتی نقطه مقابل عدم خشونت ساختگی لیبرال که صرفاً به روی آزمندی و غارتگری سرمایهداری، استعمار و امپریالیسم پرده می پوشاند، است. لیبرالیسم، که مدعی تقبیح و تخطئه هرگونه ارعاب از منظر خلوص اخلاقی است با امتناع از این که ارعاب خودش را به منزله ارعاب باز شناسد، صرفاً آن را تداوم میبخشد. (کارمن 1390: 233) در نتیجه، مرلوپونتی نقد لیبرال را به این دلیل که مبتنی بر دوگانگی ناپخته ای – در بهترین حالت ساده لوحانه و در بدترین حالت کلبی مسلکانه – میان انسانیت و خشونت، عدالت و مصلحت، و ... است، رد می کند.
مرلوپونتی در نقد خود بر لیبرالیسم معتقد است لیبرالیسم میکوشد حیات اقتصادی و اجتماعی را با روالهای قاعدهمند نهادهای حقوق و سیاسی همگون سازد. اما انسجام و دلالتی در حرکت تاریخ وجود دارد که اساسیتر از همه اصول آشکارا مدون شده حق و عدالت است و تعین مقولات لیبرال، ابهام تاریخ را پوشیده میدارد. (کارمن 1390: 240) مرلوپونتی به تأکید می گوید تاریخ تمامیتی است روان به سوی وضعیتی ممتاز که به کل معنا و جهت می بخشد و ادراکی از تاریخ است که در هر زمان خطوط نیرو و بردارهای حال حاضر را نشان می دهد و عقل را از دل بی عقلی بر می آورد.
به این ترتیب مرلوپونتی در انساندوستی و خشونت تأکید میکند که ایدههای لیبرال، در عمل، نظامی از خشونت ایجاد می کنند. این مطلب در مقام نقدی بر سبعیت رژیمهای دموکراتیک لیبرال غربی، بجا و قانع کننده است – در واقع شاید امروز حتی بیش از شصت سال پیش بجا و قانع کننده باشد. به طور مثال، مرلوپونتی با پیشگویی خارقالعاده ای شرح میدهد که چگونه احترام به قانون و آزادی ... حتی به خدمت توجیه سرکوب نظامی در هند و چین یا فلسطین و گسترش امپراتوری آمریکا در خاورمیانه در میآید. به طور کلی در انساندوستی و خشونت مرلوپونتی لیبرالیسم را ایدئولوژی جنگ میخواند که با تزویر و بیرحمی بالفعل سرمایه داری غربی و ستم استعماری همراه است.
در مجموع مرلوپونتی عقیده داشت بشر آزاد است و باید بکوشد آینده ای بسازد که، هیچ کس نه در این دنیا و نه بیرون از آن نداند که امکان پدید آمدنش هست و آیا چگونه خواهد بود. (پیراوی ونک 1389: 44) سخن مرلوپونتی این است که غالب انسان ها با فروش خویشتن زندگی می کنند و تا زمانی که برخی خدایگاناند و دیگران بنده، انسانیت فقط نامی از انسانیت دارد.
منابع
بشیریه، حسین (1386)، تاریخ اندیشه های سیاسی قرن بیستم، تهران: نشر نی، جلد 1، چاپ هفتم.
پریموزیک، دنیل تامس (1388)، مرلوپونتی: فلسفه و معنا، ترجمه محمد رضا ابوالقاسمی، تهران: نشر مرکز، چاپ اول.
پیراوی ونک، مرضیه (1389)، پدیدارشناسی نزد مرلوپونتی، آبادان: پرسش، چاپ اول.
کارمن، تیلور (1390)، مرلو-پونتی، ترجمه مسعود علیا، تهران: ققنوس، چاپ اول.
ماتیوس، اریک (1389)، درآمدی به اندیشه های مرلوپونتی، ترجمه رمضان برخوردار، تهران: گام نو، چاپ اول.
منتشر شده در انسان شناسی و فرهنگ.
فدریکو گارسیا لورکا از نامدارترین شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پر مایه او که از زندگی پر شور او نیز الهام گرفته است. لورکا در پنجم ژوئن 1898 در فونته واکه روس دهکده ای در 18 کیلومتری شهر گرانادا اسپانیا به دنیا آمد. لورکا در ابتدای فعالیت حرفه ای خود به گروه ادب گرانادا پیوست و نخستین مقاله اش را به مناسبت یکصدمین سال تولد شاعر اسپانیایی خوسه زوریلا نوشت. نخستین مقاله چاپ شده لورکا، تاثرات و چشم اندازها نام داشت که به سال 1920 در گرانادا به چاپ رسید. پس از آن با پشتیبانی فرناندو دولوس ریوس استاد حقوق سیاسی دانشگاه گرانادا، چند نمایش نامه به صحنه برد و جلسه های شعرخوانی تشکیل داد.
رشد او با هنگامه آوانگاردهای اوایل قرن بیستم مقارن بود و لورکا نه تنها با این جنبش آشنایی داشت، بلکه به تداوم آن در شعر و تئاتر همت گماشت. نخستین دفتر شعر لورکا، در سال 1921 به چاپ رسید. در همین سال لورکا به نقاشی روی آورد و نمایشگاهی از نقاشی های او به سال 1927 به نمایش گذاشته شد. در سال 1927 به مناسبت سیصدمین سال مرگ دون لوئیز دو گنگورای شاعر، در مقاله ای با عنوان تخیلات شاعرانه از او یاد کرد.
لورکا با انتشار آوازهای ژرف و آوازهای کولی به عنوان بزرگ ترین شاعر مردم مطرح شد. در سال 1929 همراه با فرناندو دولوس ریوس استاد حقوق سیاسی، به نیویورک رفت و نه ماه در این شهر ماند. کتاب اشعار او با نام شاعر در نیویورک در 1940 یعنی شش سال پس از مرگش منتشر شد. شاعر در نیویورک، بیانیه ای است علیه تهی دستی، جنایت، تبعیض نژادی و خشونت های نظام سیاسی و اقتصادی و نظامی.
می خواهم تا باد سخت ژرف ترین شب
نامه ها و گل های طاق نمایی را
که زیر آن می خوابی
بکند از جا،
و کودکی سیاه خبر دهد به سفیدان طلا
طلوع سنبله را
لورکا تابستان 1930 را در کوبا گذرانید. در هاوانا درباره آوازهای کودکانه و لالایی سخنرانی کرد. وی در آثار خود جهت گیری هایی روشن در جانبداری از بخش محروم جامعه داشت. لورکا نیاز خود به هنری که با مردم بخندد و با مردم بگرید را آشکارا اعلام کرد از این رو در تعبیر خود از هنر همواره با تحقیر نسبت به گریز هنرمند از تعهد اجتماعی خود می نگریست. راز لورکا، استعداد او در نفوذ کردن به عمق اجتماع و قابل انتقال بودن آثارش به عموم افراد انسانی و چشم انداز همانندی انسان با طبیعت است.
و بر آسمان ماه می گذرد
ماه، همراه کودکی
دستش در دست
شعر او آواز زندگی بشر است.
لورکا در شعر زیبایی، شهری خیالی را ترسیم می کند که ساکنان آن کولی ها هستند و سواران به این شهر حمله می کنند و همه اهالی را از دم تیغ می گذرانند.
بر گرده اسبانی سیاه می نشینند
که نعل هاشان نیز سیاه است
لکه های مرکب و موم
بر طول شنل هاشان می درخشد
اگر نمی گریند به خاطر آن است که
به جای مغز، سرب در جمجمه دارند.
مرثیه ایگناسیو سانچز مخیاس شاهکار جاودان شعر لورکا محسوب می شود که در آن برداشت های لورکا از مرگ و زندگی به خوبی نمایان است. ردیف ساعت پنج عصر که در شعر تکرار می شود با ضربات پتک، واقعیت مرگ را به خواننده منتقل می کند.
آه چه موحش بود پنج عصر
ساعت پنج بود بر تمام ساعت ها
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه
در 21 دسامبر 1934، روزنامه ال دفنسور گرانادا، مقاله و مصاحبه ای با عنوان گارسیا لورکای شاعر به چاپ رساند. لورکا در این مصاحبه، نظریات خود را این گونه بیان می کند: من همواره در سمت کسانی هستم که هیچ چیز ندارند. کسانی که حتی از آن ها هیچ نیز دریغ شده است. ما برای قربانی شدن فرا خوانده شده ایم. بگذارید من مبارزه را بپذیرم.
بیان این سخنان در شرایط بحرانی پس از قتل عام کارگران معدن آستوریاس، چهره مبارز او را بیش از پیش نشان می دهد. در 9 فوریه 1936 به افتخار بازگشت شاعر مردمی رافائل آلبرتی، مجلس ضیافتی ترتیب داده شد. در آغاز لورکا ورود آلبرتی را خوش آمد گفت، سپس بیانیه گروهی از نویسندگان را که تنظیم کرده بودند، قرائت کرد. کمی بعد انتونیو ماخادو، شاعر و دوست لورکا و دیگر روشنفکران، بیانیه شورای جهانی صلح را امضاء کردند و روزنامه ال سل اسامی امضا کنندگان را به چاپ رساند. نام لورکا نیز در میان اسامی دیده می شد. پس از آن در ماه آوریل به مناسبت روز اول ماه مه، لورکا پیامی فرستاد که در مجله هفتگی آیودا به چاپ رسید: به مناسبت روز اول ماه مه، درود آتشین خود را به تمامی کارگران که برای جامعه ای آزاد و دادگر متحد شده اند، تقدیم می دارم. هم چنین گفت و گویی که از لورکا به تاریخ اول آوریل 1936 به چاپ رسید، نقطه نظرهای سیاسی و اجتماعی اش را روشن می کند: تا هنگامی که بی عدالتی های اقتصادی وجود دارد، دنیا قادر نیست به روشنی بیندیشد.
لورکا در کنار شعر و نقاشی از نوجوانی در کار نمایش به فعالیت پرداخت. تئاتر لورکا ریشه در زبان مردم داشت. آثار نمایشی لورکا، درام هایی واقع بینانه است. وی معتقد بود که مردم را بایستی با تئاتر آشنا کرد. لورکا به این باور بود که مردم می توانند در تئاتر یک بار دیگر احساساتی را که زندگی روزمره کم رنگشان کرده است، تجربه کنند. آثار لورکا مجموعه ای بودند که در آن شعر، داستان و نمایش نامه با هم آمیخته می شدند. لورکا در نمایش نامه هایش از شعر به وفور استفاده کرده است. به طور کلی آثار نمایشی لورکا در سه زمینه است:
عروسکی: دختری که گل های زیبای ریحان را آب می دهد (1923) و چماق عروسک (1926).
کمدی: عشق دون پرلیم و بلیزا در باغ (1928)، همسر عجیب کفاش (1929)، کالبد دون کریستو بال (1935)، نمایش نامه های کوتاه: دختر ملوان و دانشجو، گردش باستر کیتون و خیال کوتاه.
تراژدی های سه گانه (تریلوژی: (عروسی خون (1933)، یرما (1934) و خانه برنارد آلبا (1936).
در سال 1931، گروه سیار تئاتر باراکا با راهنمایی لورکا، نمایش نامه های نویسندگانی نظیر: لوپه دووگا، سروانتس و کالدرون دولابارکا را در دهکده های مختلف به اجرا در آورد. لورکا با تاسیس این گروه، تئاتر را به میان مردم شهرهای کوچک و روستاهایی که از داشتن تئاتر محروم مانده بودند، برد. تجربه ی لورکا در تئاتر با آمیزشی که از موسیقی، طراحی و دکور با متون کلاسیک یا مدرن به وجود آورد، گویای مدرنیته بودند.
لورکا در نمایش نامه های فولکوریک خود، قصد دارد تماشاگر را به این اندیشه وا دارد که جامعه امروزی که قرن ها سنن و قوانین جامعه مرد سالار را بر دوش خود حمل می کرد، اکنون دیگر توانایی اش را از دست داده است. لورکا نه تنها با کلام شعر گونه تصویری اش، تئاتر را غنی تر ساخت بلکه تراژدی فولکوریک را در ارتباط با زندگی جدید و مسائل آن، بازسازی کرد.
نخستین اثر نمایشی لورکا قطعه کوتاه و شاعرانه ای است به نام افسون شاپرک «گناه پروانه». این اثر در سال 20 – 1919 نوشته و در سال 1921 به کارگردانی مارتینز سیرا اجرا شد. این نمایش برای معدودی نوگرایان که آن را دیدند، تجربه ای نو بود. در همین سال و در سفری، نمایش عروسکی اش دختری که گل های زیبای ریحان را آب می داد و شاهزاده کنجکاو را اجرا کرد. لورکا خود طراحی این نمایش را به عهده داشت.
نمایش نامه ماریانا پینه دا در پاییز 1927 اجرا شد که طراحی اجرای آن را سالوادو دالی بر عهده داشت. کمدی همسر گیج کفاش را به سال 1930 منتشر کرد. محور این نمایش نامه بر محور مسأله ای اجتماعی یعنی ازدواج مردان سالخورده با زنان و دختران جوانی که از سر تنگدستی به این ازدواج ها تن می دادند، دور می زد. پس از آن نمایش نامه پس از گذشت پنج سال را نوشت. این نمایش نامه سو رئالیستی، روایت واقعه ای است که به ظاهر ظرف پنج سال اتفاق می افتد، اما در واقع رویداد نمایش نامه در یک شب و در اندیشه شخصیت نمایش نامه می گذرد. این ساختار سو رئالیستی نمایش نامه به لورکا امکان آن را می داد که نشان دهد، ممکن است انسان در یک شب، همان قدر متحمل درد شود که ظرف پنج سال.
لورکا می کوشید تا از عصاره رویدادها به عنوان درون مایه آثارش بهره گیری کند. این روش در آفرینش نمایش نامه عروسی خون به شکلی آشکار جلوه می کند. نوشتن نمایش نامه عروسی خون چهار سال طول کشید و در سال 1933 به روی صحنه رفت. نمایش نامه عروسی خون بیش از یکصد اجرا داشت. عروسی خون نخستین نمایش نامه از تراژدی های سه گانه لورکا و سرآغاز فصلی از هنر نمایش نامه نویسی لورکا است.
گارسیا لورکا با آگاهی بر اوضاع خاص سیاسی و اجتماعی، به دفاع از حقوق زنان برخاست و با طرح وضعیت زندگی آن ها و تضییع حق و حقوق شان، مظلومیت آن ها را بازگو کرد. در نمایش نامه های عروسی خون، یرما، دونا رزیتای پیر دختر و خانه برنارد آلبا، ستم اجتماعی بر زنان را برملا ساخت.
دومین تراژدی لورکا، یرما نام دارد که در سال 1934 نوشته شد. در یرما آدم ها از میان اجتماع برگزیده شده اند و شخصیت اصلی یک زن است. یرما تمثیلی است از فریاد اعتراض زن علیه جامعه ای مرد سالار. درد یرما درد میلیون ها زن دنیا است و لورکا به خوبی از عهده بیان آن بر آمده است. هنگامی که تراژدی یرما به صحنه رفت، روزنامه های مخالف، نمایش نامه اش را به عنوان اثری ضد اخلاق، محکوم کردند. نخستین شب اجرا، گروهی کوشیدند با فریاد و ناسزا گویی به بازیگران و لورکا، از اجرای نمایش جلوگیری کنند. اما خشم تماشاگران، خیلی زود آن ها را خاموش کرد.
در نمایش نامه یرما صحنه های بدیع بسیاری وجود دارد. از جمله وقتی شخصیت نقش اول از دوست خود می پرسد هنگامی که فهمید باردار است چه احساسی به او دست داد، این پاسخ را می شنود: آیا تا به حال یک پرنده زنده را محکم در میان دستانت نگاه داشته ای؟ این مثل همان احساس است ولی بیش تر درون رگهایت. نمایش یرما برای لورکا موفقیتی بسیار به همراه آورد. در 30 دسامبر 1934 روزنامه ال دفنسور ضمن مقاله ای، از موفقیت درخشان یرما سخن راند. در پایان پس از تهنیت به لورکا، با شاعری که شکوه به ارمغان آورده بود، ابراز همبستگی کرد. لورکا در این سال نمایش نامه دونا روزیتای پیر دختر را نیز به پایان رساند. این نمایش نامه در مورد مردمانی است که زندگی اجتماعی شان ریشه در قرون گذشته دارد. لورکا در ژانویه 1936 در مراسمی که به افتخار موفقیت نمایش نامه اش دونا روزیتای پیر دختر تشکیل شد، شرکت کرد. این نمایش مورد استقبال منتقدین و تماشاگران قرار گرفته بود.
پس از آن نمایش نامه خانه برنارد آلبا که زمان کوتاهی پیش از مرگ به پایان اش رساند، در 5 سال آخر زندگی نوشته شد. این نمایش نامه در زمان حیات لورکا به روی صحنه نرفت و برای نخستین بار در 1945 در آرژانتین اجرا شد. برنارد البا فریاد اعتراضی است علیه جامعه ای سیاه. تراژدی دردناک زنان در اجتماعی مرد سالار است. این نمایش نامه تفسیر و تحلیلی است از کسانی که امیدها و ارزش های انسانی را در جهان پایمال می کنند. لورکا شرایط ستمگرانه زنان روستایی را در نمایش نامه خانه برنارد آلبا به خوبی نشان می دهد.
تصویری که فدریکو گارسیا لورکا در خانه برنارد آلبا از روابط درونی اعضای خانه با یکدیگر می دهد، از یک طرف اشاره ای است به استیلای فردی و اجتماعی و از طرف دیگر مبارزه برای رهایی. خانه برنارد آلبا توان آن را دارد که از یک سو تماشاگر را در اندوهی تحمل ناپذیر غرقه کند و از سوی دیگر او را از فرط خشم به فریاد آورد.
نمایش نامه آخرین لورکا، رویاهای دختر خاله ام اورلیا بود که شخصیت اصلی آن کودکی خود لورکا است. نمایش نامه عروسکی دختری که گل های زیبای ریحان را آب می دهد و شاهزاده کنجکاو که در 1923 به صحنه آمد، هنوز ناشناخته مانده اند. قربانی شدن ایفی ژنی که 1927 نوشتن اش آغاز شد و زیبایی که لورکا آن را تراژدی سیاسی می نامید، عنوان دو نمایش نامه ای است که هنوز یافت نشده است. هم چنین لورکا در زمان حیات، از نمایش نامه ای در 5 پرده به نام تماشاگر، سخن می گفت. از این نمایش نامه جز دو صحنه کوتاه که در نشریه ای با اجازه خود شاعر به چاپ رسید و از نمایش نامه دیگرش ویرانی سدوم (1936)، اثری در دست نیست.
تسلط لورکا بر فرهنگ های مختلف، از او هنرمندی جهان شمول ساخته است. لورکا در آخرین مصاحبه اش پیش از مرگ می گوید: من برادر همه انسان ها هستم، برادر همه مردم جهان. لورکا در 15 ژوئیه چند روز مانده به مرگ درباره پابلو نرودا حرف زد. نرودا بعدها به یاد لورکا چنین سرود:
فدریکو یادت هست
از زیر خاک
خانه را با بهار خواب هایش
سپیده دم 19 اوت 1936، فدریکو گارسیا لورکا همراه با سه زندانی دیگر در میان سربازان مسلح از کنار چشمه اشک ها گذشتند و در جائی در کنار زیتون زار، ایستادند و چشم در چشم جوخه آتش دوختند. مرگ لورکا به مثابه نمادی از شعر و تئاتری با موضوع احساس های انسانی، عشق، مرگ، عصیان و ... هم چنان باقی مانده است همان طور که خود گفت:
من باز خواهم گشت
چرا که بال هایم
توان بازگشت را به من می دهند
می خواهم که در سپیده دمان بمیرم
آرزو می کنم که به گل ها باز گردم
و از گل ها
به قلبم
منابع
لورکا، فدریکو گارسیا (1384)، دوشیزه رزیتا، ترجمه فانوس بهادروند، نشر مینا، چاپ 2.
لورکا، فدریکو گارسیا (1388)، سه نمایشنامه عروسی خون و یرما و خانه برناردا آلبا، ترجمه احمد شاملو، نشر چشمه، چاپ 4.
لورکا، فدریکو گارسیا (1388)، مجموعه اشعار، ترجمه زهرا رهبانی، انتشارات نگاه، چاپ 2.
خسروی، رکن الدین (1367)، چیستا، شماره 51، صص 30 – 5.
منتشر شده در انسان شناسی و فرهنگ.
قوانین تکامل اجتماعی در وحدتی تفکیک ناپذیر با تکامل اندیشه قرار دارند. وحدت تفکیک ناپذیر بدین معناست که هیچ کدام از این دو بحث بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. بسیاری از فلاسفه جهان عقیده داشتند که در روابط بین پدیده ها و اشیاء، ذهن و شعور را راهی نیست و در برخورد با زندگی اجتماعی دستخوش ایده آلیسم می شدند. این تفسیر، محدود بود و تنها هنگامی جامع شد که توانست برداشت خود را از زندگی اجتماعی بر واقعیت ها منطبق سازد و درک صحیحی از آن به دست دهد.
هر انسانی به فراخور موقعیت زندگی خود، در چارچوب توسعه اجتماعی معین، با انسان های دیگر در تماس است. در واقع هر انسانی در شبکه ای از روابط اجتماعی قرار گرفته است. روابط اجتماعی محصول فعالیت انسانی اند. سوالی که به ذهن می رسد این است که آیا این روابط اجتماعی اند که ناشی از آگاهی و اندیشه انسان ها می باشند و یا بر عکس آگاهی و اندیشه انسان ها از روابط اجتماعی شان سرچشمه می گیرند؟
قوانین تکامل اجتماعی یک علم است. علم به طور کلی عبارت است از شناخت قوانین حاکم بر کلیه پدیده های طبیعی و اجتماعی. قبل از بررسی قوانین حاکم بر این علم به مساله قانون می پردازیم که اصولاً قانون چیست و چه معنایی دارد؟
تا به امروز بشر توانسته است علوم گوناگونی را کشف و تدوین نماید. هر کدام از این علوم دارای قوانین خاصی اند و یک سلسله خصوصیت های مشترک در تمام این قوانین وجود دارد. این مشخصه ها عبارتند از:
۱. در جهان پدیده های بی شماری وجود دارد که دارای روابط متعددی با یکدیگرند. پاره ای از این روابط غیر ذاتی و پاره ای دیگر ذاتی اند. قانون از کل این روابط، آن چه را که ذاتی است شناخته و از آن چه غیر ذاتی است متمایز می سازد. بنابراین قانون، رابطه ذاتی میان پدیده ها را منعکس می سازد.
۲. هر پدیده ای دارای یک سلسله خواص منحصر به فرد است و به واسطه این خواص از پدیده های دیگر متمایز می گردد. در عین حال نمی تواند بدون ارتباط با پدیده های دیگر وجود داشته باشد. این ارتباط ناشی از وجود خصوصیات مشترک بین آن هاست. قانون، مبین این رابطه یعنی رابطه بین خصوصیات مشترک پدیده های گوناگون است که اصطلاحاً رابطه عام نامیده می شود.
۳. وجود خصوصیات مشترک میان پدیده ها، از ماهیت آن ها برخاسته است. یعنی پدیده ها طبیعتاً دارای خصوصیات مشترکی اند و ضرورتاً با یکدیگر در ارتباطند. قانون، رابطه ای را که از طبیعت پدیده ها برخاسته و ضروری است بیان می کند. یعنی برای کشف یک قانون باید روابط ظاهری را بشکافیم و به روابط درونی یعنی روابطی که موجد تکامل پدیده های می شود دست یابیم.
جهان عینی اعم از طبیعت و جامعه، پیوسته در حال تغییر و دگرگونی است در نتیجه پدیده ها نیز در حال تغییرند و روابط میان آن ها نیز تغییر می کند. از بین قوانین یک سلسله عمومی ترند یعنی در تمام جهان و در تمام ادوار عمل می کند مانند قانون وحدت اضداد. پاره ای دیگر تاریخی اند یعنی به دلایل و شرایطی که همیشه وجود ندارد عمل می کنند مثل قوانین بیولوژی که با ظهور حیات یعنی مرحله معینی از تکامل جهان، آغاز به عمل نهاد. در عین حال هر قانون تحت شرایط معینی پیوسته موجودیت داشته و عمل می کند یعنی با محو آن شرایط، قانون شرط وجودی اش را از دست می دهد.
انسان محیط طبیعی خود را خیلی زودتر از قوانین محیط اجتماعی اش شناخت. به بیان بهتر مفهوم قانون ابتدا در علوم طبیعی به ذهن انسان رسید. بدین ترتیب که دانشمندان علم طبیعت پی بردند که بین پدیده های طبیعی، نظم معینی حکم فرماست یعنی پیدایی، رشد و تکامل آن ها مطابق قوانین معینی صورت می گیرد. مثلاً حرکت سیارات، رشد و نمو گیاهان و ... همه و همه تابع انتظام و قوانین معینی اند که قوانین طبیعت نامیده می شوند.
بعد از کشف این قوانین برخی از دانشمندان که در کار بررسی و مطالعه زندگی اجتماعی بودند، برای درک ماهیت و ذات جامعه بشری، کوشیدند تا به مدد قوانین طبیعی، اسرار درونی جامعه بشری را کشف و بیان کنند. در این رهگذر مثلاً عده ای از دانشمندان بر آن شدند که به کمک علم زیست شناسی، پدیده های اجتماعی نظیر بیکاری، فقر، جنگ و ... را تشریح کنند. آن ها بر این عقیده بودند که اجتماع چونان بدن انسان است و تمام قوانین که بر بدن انسان حاکم است، بر جامعه نیز قابل انطباق است.
پاره ای دیگر از دانشمندان سعی کردند به کمک قوانین فیزیک و مکانیک و ریاضی مانند قانون انرژی، قانون عمل و عکس العمل و ... زندگی اجتماعی را توضیح دهند. این دانشمندان با توسل به این شیوه به بررسی و مطالعه جوامع بشری پرداختند، یعنی توضیح و تشریح پدیده ها و روابط پیچیده اجتماعی به وسیله قوانین ثابت.
تکامل جامعه یک جریان طبیعی است یعنی اولاً در حرکت است ثانیاً تاریخی است. یعنی این جریان طبیعی از مراحل مختلفی گذر می کند که در آن ها انواع گوناگون جامعه بشری به پیدایی درآمده و جانشین یکدیگر می گردند. از این جا تفاوت بین قوانین عینی تکامل اجتماعی و قوانین حقوقی که تابع ذهن انسان است، آشکار می گردد.
قوانین تکامل اجتماعی به دو دسته تقسیم می شوند: عام و خاص.
جهان از جوامع بشری گوناگونی ترکیب یافته است. هر کدام از این جوامع دارای خصوصیات ویژه ای هستند و در هر کدام از این جوامع یک سلسله قوانین مخصوص به خود آن ها عمل می کند. به طوری که اگر قوانین متعلق به یک جامعه را در جامعه دیگری به کار بندیم، متوجه می شویم که هیچ گونه کاربردی ندارد و امکان پذیر نمی باشد. به این قوانین، قوانین خاص می گویند.
در عین حال تمام جوامع بشری از یک سلسله خصوصیات مشترک برخوردارند و همگی تابع قوانین واحدی هستند. یعنی قوانینی که در تمام جوامع بشری عمل می کنند. این قوانین، قوانین عام نامیده می شوند.
با این تعاریف می توان گفت که در سایه قوانین خاص می توان به شرایط موجودیت یک جامعه پی برده در صورتی که به کمک قوانین عام می توان به شرایط حیات تمام جوامع بشری دست یافت.
در بررسی قوانین تکامل اجتماعی ضمن آن که پیوسته تفاوت مابین قوانین خاص مورد توجه است، به بررسی قوانین عام تکامل جوامع بشری پرداخته می شود. اگر سایر علوم اجتماعی جنبه ها و شئون مختلف زندگی اجتماعی مانند سیاست، حقوق، اقتصاد و ... را مورد مطالعه قرار می دهد، علم بررسی قوانین تکامل اجتماعی آن رشته زنجیری است که این حلقه ها یعنی جنبه های مختلف زندگی اجتماعی را به هم پیوند می دهد. به عبارت دیگر اگر علوم اجتماعی مختلف با اجزاء مختلف یک نظام اجتماعی روبه رو هستند، یعنی مثلاً علم اقتصاد سیاسی موضوعاتی نظیر ارزش اضافی، سرمایه، کالا یا علم سیاست اندیشه و فلسفه سیاسی را مورد توجه قرار می دهد، علم بررسی قوانین تکامل اجتماعی، با کل آن نظام اجتماعی سر و کار دارد. به بیان دیگر روابط متقابل بین عناصر مختلف این سیستم را کشف و جمع بندی می نماید.
اگر بخواهیم جنبه های مختلف زندگی اجتماعی را مطالعه کنیم، باید ضرورتاً قوانین عام تکامل اجتماعی را بشناسیم. در غیر این صورت برداشت و درک ما از زندگی اجتماعی به توصیف پدیده ها و وقایع مختلف جامعه محدود می شود نه بیان روابط درونی و متقابل آن ها.
ذهن انسان با اندیشه تعریف میشود و اندیشه ها حرکت هایی درونی هستند، در عین حال انسان ها محصول شرایط زندگی خود هستند و از این رو تغییر شرایط، همهی آن چیزی است که برای تغییر رفتار انسان لازم محسوب می شود. ذهن انسان همچون دوربینی است که اطلاعات دریافتی از جهان بیرون را ضبط می کند و جهان را از طریق مقولات و اشکال شهودی می سازد و جنبه های عمده ی جهان پیرامونی را می آفریند. ذهن انسان طی زمان شکل می گیرد و تکامل می یابد و ممکن است در فرهنگ های متفاوت موجود در یک زمان، سطوح متفاوتی از رشد را تجربه کرده باشد. ذهن در داد و ستد با جهان تکامل می یابد و همچنان که می فهمد و سعی در درک جهان می کند، مفاهیم پیچیده تری را شکل می بخشد و با تولید چنان مفاهیمی خود را نیز تغییر می دهد چرا که ذهن و جهان با هم تغییر می کنند.
انسان خود و جهان پیرامونش را با فعالیت در این جهان تغییر می دهد. این دگرگونی، به عنوان فعالیت واقعی و نه صرفاً در قلمروی اندیشه، صورت می گیرد. انسان خود را در طبیعت تحقق میبخشد. او جهان را نه فقط با تغییر روش مفهومسازی از آن، بلکه با دگرگونی فیزیکی آن تغییر میدهد. انسان با تغییر جهان و با پرورش مهارت های جدید، خود را و همچنین نیازهای خود را تغییر میدهد و این به نوبهی خود به وجود آورندهی اشکال نوین تعامل میشود، که جنبه ی دیگری از فعالیت عملی ماست. انسانها نیازهای فردی و جمعی دارند و این نیاز است نه تصورات فردی که شکل عمدهی تعامل با جهان را تعیین میکند. انسانها اشکال هر دم پیچیدهتری از تعامل اجتماعی را تکامل میبخشند و این موضوع خود نیازهای جدیدی را در فرایندی جاودانه ایجاد میکند.
● از خود بیگانگی
از خود بیگانگی به معنای اعم آن به احساس ناشی از در همریختهگی و یا سردرگمی اشاره دارد. از خود بیگانگی در اساس یک حقیقت عینی زندگی ماست و ما ممکن است بدون آن که خود بفهمیم، دچار از خود بیگانگی شویم. مسالهی اصلی این است که دو چیزی که به یکدیگر تعلق دارند، از هم جدا میشوند. غلبه بر از خود بیگانگی مستلزم بازگرداندن این دو عنصر، به نوعی رابطهی مطلوب است.
کار بیگانه شده، نمونه ای از روند گسست گوهر شخصیتی کارگر از هستی اوست و کارگران در نظام سرمایهداری به گونه ای زندگی میکنند که گوهر خود را بروز نمیدهند. انسانها الزاماً موجودات مولدی هستند اما تحت نظام سرمایه داری آنها در مسیری غیر انسانی تولید میکنند.
در نظام سرمایهداری، دستمزد کارگران عملاً و به صورت نسبی در سطح حداقل است و سرمایه داران در موقعیت چانهزنی بهتری هستند و کارگر باید خود را آمادهی پذیرش دستمزد پایینی کند که پیشنهاد خواهد شد، دستمزدی که فقط برای زنده نگه داشتن کارگر و خانوادهاش کفایت میکند. با کار توانفرسا کارگر باید شرایط دشوار را بپذیرد که منجر به کار اضافی و مرگ زودهنگام وی می شود. کار به یک کالا تبدیل شده و مانند هر کالای دیگری در بازار خرید و فروش میشود. زندگی کارگر تحت سلطهی نیروهای بیگانه درآمده و تقاضایی که زندگی کارگر وابسته به آن است، بر پایهی خواسته و تمایلات سرمایهداران شکل میگیرد. کارگر دیگر خودش نیست و باید موجودیت خود را با خواسته دیگران هماهنگ کند و به نوعی از خود بیگانه شده است.
ما انسان ها در جهان خود بیگانهایم. اقتصاد سرمایه داری برخی رفتارها را منطقی و بعضی دیگر را غیر منطقی نشان می دهد. بازار، محصول و دستاورد خود ماست و ما را به این نتیجه میرساند که تحت سیطرهی محصول خود درآمدهایم و اگر چه بازار محصول خود ماست، بر ما اعمال کنترل میکند. ما سلطهی کامل مادهی بیجان بر انسانها را تجربه میکنیم.
انسان توانایی تولید آزادانه را دارد به این معنا که میتواند مطابق با آگاهی خود و به روش های پیشبینی شدهای تولید کند و محدودیتی برای این نوع تولید وجود ندارد. در نظام سرمایهداری فقط عدهای بس کمشمار از این جنبهی گوهری خود بهرهمند میشوند. انسانها درگیر تقسیم کاری پیچیدهاند که فراتر از حوزهی تولید در معنای محدود آن، میرود.
در نظام سرمایه داری انسان از جنبه ی گوهر وجودی اش بیگانه می شود و اکثریت بزرگی از نیروی کار به روشی کار می کنند که ویژگیهای متمایز انسانی آنها را به کار نمیگیرد. آن ها به جای استفاده از خلاقیت و توانایی خود در پاسخگویی به چالش های گوناگون، به شیوه ای تکراری به تولید مشغولند. بسیاری از کارگران آن بخش از توانمندیهایشان که بیشتر به کار گرفته میشود، هنگام رفت و آمد به محل کار است.
چهار طریقی که در نطام سرمایه داری انسان ها را خویش بیگانه می سازند عبارتند از:
۱) بیگانگی از محصول،
۲) بیگانگی از فعالیت مولد،
۳) بیگانگی از گوهر بشری
۴) بیگانگی از دیگر مردم.
مآخذ
1. پاپنهایم، فریتس (1387) از خودبیگانگی انسان مدرن، ترجمه مجید مددی، تهران: نشر آگه.
2. فروم، اریک (1385) سرشت راستین انسان، ترجمه فیروز جاوید، تهران: نشر اختران.
3. Meszaros, Istvan (1972) The necessity of social control, London: The Merlin press.
منتشر شده در انسان شناسی و فرهنگ.
بوسه عاشقانه خود را
بر پیکر او می انداختم
درونش می خواندم
- خواندنی جنون آمیز -
راز متناقض جذبه ی
لذتی خلسه وار
منتشر شده در ماندگار.
فوران آتش
آتش جوشیده از اعماق
در سویی
مرگ
نهایت گذرای آرزوها
لحظه
لحظه
غرق شدن
در امواج زمان
سکوت
از بی نهایت سخن می گوید
منتشر شده در ماندگار.
تجزیه و تحلیل اقتصادی کشورهای سرمایه داری بازتاب این تکامل متضاد است که مجموعه تولید با شتابی متفاوت، افزایش و شرکت های انحصاری فزونی یافته است و از سوی دیگر، سرمایه داری با بحران های عمیقی روبرو است که می توان از گسترش بیکاری، تشدید بحران ارزی و مالی و افزایش استقراض دولتی نام برد.
ارزیابی بحران سرمایه داری نشان می دهد، این تکامل متضاد با درهمآمیزی بحران ادواری و بحران عمومی جامعه سرمایه داری مشخص می شود. روند باز تولید سرمایه داری، تحت تاثیر عوامل کوتاه مدت و عواملی که به ماهیت بحران عمومی بستگی دارند و در دراز مدت عمل می کنند، قرار دارد.
در کشورهای سرمایه داری رشد تولید در درجه اول در نتیجه تقاضای کالاهای مصرفی است در حالی که فعالیت های سرمایه گذاری عقب مانده است. شتاب پیشرفت فنی سرمایه داری، مسبب آن است که علی رغم تولید فزاینده، تعداد بیکاران نیز بیشتر می شود و باید منتظر اخراج های زیادتری نیز بود.
اولین منبع تشدید بحران ها در دراز مدت با سیاست افزایش تسلیحاتی ایالات متحده و دیگر کشورها آغاز گشته است. هزینه های تسلیحاتی این کشورها در حال حاضر به چنان میزانی رسیده است که از توان اقتصادی کشورهای مربوطه خارج شده و بر روند تولید سرمایه داری تاثیر می بخشد. مهم ترین تاثیر سیاست افزایش تسلیحاتی که بحران سرمایه داری را تشدید می بخشد از این واقعیت نشات می گیرد که هزینه های تسلیحاتی را دیگر نمی توان با درآمدها تامین کرد. این کسری را تنها می توان با اعتباری که از بازار پول دریافت می شود، پوشاند. از آن جایی که این بازار از لحاظ اقتصادی محدود است، تقاضا برای افزایش سریع نرخ بهره را باعث می شود و این سیاست عامل تشدید کننده تضادهاست.
بحران عمیقی که اکثریت کشورهای در حال رشد به آن دچار شدند، دومین عاملی است که به بحران عمومی بستگی دارد. علت تعیین کننده این بحران، افزایش سریع قروض این کشورهاست. روندی که ادامه دارد و اکنون به اوج رسیده است و در پی آن مقدار بیشتری از درآمد ملی باید صرف پرداخت بهره گردد. هم اکنون برای تعدادی از کشورها، تعهدات بهره ای از مجموعه درآمد صادراتی بیشتر است و این کشورها در موقعیتی نیستند که به این تعهدات عمل کنند، اما سازمان ها و بانک های سرمایه داری حاضر نیستند از این امر چشم پوشی کنند. برای آنان این بهره ها شکل اصلی استثمار نو استعماری است و به ابزار موثری برای سلطه و فشار تبدیل شده که با شدت هرچه بیشتر به کار گرفته می شود.
استراتژی محافل حاکمه سرمایه داری متوجه این نکته است که پیشرفت فنی را بدون هرگونه مراعاتی شتاب بخشند و از آن برای تامین سودهای کلان و مواضع سیاسی استفاده کنند. ایدئولوژی لیبرالیسم چنین توضیح می دهد که سود بیشتر، رشد بیشتر اقتصادی را به ارمغان می آورد اما تجربیات عملی ثابت کرده است، چنین مساله ای وجود ندارد و سود بیشتر هرگز نمی تواند به معنی سرمایه گذاری و رشد اقتصادی بیشتر باشد. یادآوری جریان روی آوردن سرمایه به سوی امریکا برای کسب سود بیشتر از نرخ بالای بهره، کافیست. گذشته از این، سرمایه گذاری به معنی اشتغال بیشتر نیست.
با بحران سرمایه داری، وخامت وضعیت اجتماعی و میدان دادن به سودهای انحصاری تشدید می یابد و از آن جایی که تضادهای اجتماعی رشد می کنند، تلاش برای تخریب حقوق دموکراتیک تشدید می شود و بحران عمیق جامعه سرمایه داری باقی می ماند.
کتاب نامه:
۱. امین، سمیر (1384) سرمایه داری در عصر جهانی شدن، ترجمه ناصر زرافشان، نشر آگه.
۲. زیوگانف، گنادی (1385) جهانی شدن: بیم یا امید، ترجمه خسرو باقری، نشر فروغ مهرگان.
۳. لاکومب، روژه (1382) بحران دموکراسی، ترجمه نورعلی تابنده، نشر باغ نو.
منتشر شده در فرهنگ توسعه، ۲۹ شهریور ۱۳۸۶، شماره ۱۰۳.
تغيير سياست آمريكا در عراق دلايل روشني دارد
اول: نظامي؛ از لحاظ نظامي آمريكا زير فشار قرار دارد. گذشته از اينكه دولت بوش، نگران واكنش افكار عمومي آمريكا به ميزان تلفات نظامي نيروهاي خودي است و مستقل از معضل هزينه فزاينده اشغال نظامي، از لحاظ ميزان نفرات ارتش نيز، آمريكا مشكل بتواند حتي تعداد كنوني سربازان را در عراق حفظ كند. چنانچه آمريكا بخواهد تنها با نيروي نظامي خود، عراق را در اشغال نگهدارد، نهايتا بايد خدمت نظام وظيفه عمومي را مجددا برقرار كند؛ امري كه هم هزينه گزافي دارد و هم از زاويه افكار عمومي مقبوليتي ندارد.
دليل دوم: مالي است. هزينه جنگ و اشغال عراق هيچ تناسبي با بودجه پيش بيني شده ندارد. مطابق نقشه اوليه، هزينه نظامي آمريكا در عراق قرار بود به مخارج دوره عمليات جنگي محدود باشد و پس از اتمام جنگ، برقراري «امنيت» به عهده پليس عراق و ارتش عراق گذاشته شود؛ اما عملا چنين نشد و آمريكا ناگزير شد نيروهاي مسلح عراق را تماما منحل كند و برقراري امنيت به ارتش آمريكا محول شد. همچنين قرار بود امنيت لوله هاي صادرات نفت توسط 6000 نگهبان خصوصي انجام گيرد و تامين اين نگهبانان به عهده شركت هاي خصوصي آمريكايي باشد و مهمتر از همه، قرار بود مخارج همه ي اين كارها از محل درآمد عراق و نه از بودجه آمريكا، پرداخت شود، اما رقم مشهور «يك ميليارد دلار در هفته» تنها هزينه ي نگهداري نيروهاي نظامي آمريكايي حاضر در عراق است. با بودجه اي كه جرج بوش از كنگره آمريكا گرفته است، اكنون براي هزينه نظامي آمريكا در عراق حدود 150 ميليارد دلار بودجه اختصاص يافته است؛ يعني چيزي در حدود سه ميليارد دلار در هفته. علاوه بر هزينه نظامي، هزينه بازسازي اقتصادي و اداري عراق نيز هيچ تناسبي با نقشه اوليه آمريكا ندارد. تخمين آمريكا اين است كه بازسازي عراق ظرف سه سال آينده 100 ميليارد دلار براي آمريكا هزينه دارد.
مرور كوتاهي بر همين ارقام معدود نشان مي دهد كه دولت آمريكا توان مالي ادامه اشغال عراق را ندارد. در حال حاضر كسري بودجه دولت آمريكا حدود 500 ميليارد دلار است؛ يعني بزرگترين كسري بودجه دولت در تاريخ آمريكا و جهان در عين حال ركود اقتصاد آمريكا، نشاني از پايان گرفتن ندارد و سياست هاي اقتصادي دولت بوش، افزايش درآمد ثروتمندترين اقشار جامعه را دنبال مي كند.
ناكامي سياست آمريكا در عراق به اين علت است كه قدرت نظامي آمريكا به قدرت اقتصادي متناظر با آن متكي نيست. در جريان تدارك جنگ با عراق و با تلاش ناموفق فرانسه و آلمان و حتي روسيه و چين در سازمان ملل، براي همه روشن شد كه اين جنگ، اگر چه جبهه عملياتش عراق است، اما در حقيقت بر سر چيزي بسيار فراتر از سرنوشت دولت بعثي بوده است. آمريكا با اين جنگ مي خواست باز تعريف دلخواه خود از كل جغرافياي خاورميانه را تسهيل كند.
پس از سقوط شوروي، جهان از لحاظ نظامي نامتوازن شد و همين واقعيت باعث شد كه نومحافظه كاران آمريكايي بتوانند سياست جنگ طلبانه آمريكا را با صداي بلند اعلام كنند، اما سياست توسعه طلبي آمريكا در هر گام با تناقضات بيشتري روبه رو مي شود و نهايتا محكوم به شكست است. قدرت نظامي آمريكا هر چه باشد، ميزان توفيق يا ناكامي آمريكا در قبال رقبا را نه صرفا برتري در عرصه نظامي، بلكه نهايتا تناسب قوا در عرصه ي اقتصادي رقم خواهد زد.
ممكن است بتوان با تكنولوژي مدرن نظامي، كشورگشايي كرد، اما حفظ كشور اشغال شده صرفا با اتكا به نيروي تكنولوژي مقدور نيست. براي اين كار، همان طور كه تاريخ نشان داده است، نه تنها شكل دادن به سيستم سياسي و اقتصادي لازم است، بلكه در وهله اول بايد امنيت را برقرار كرد و در اين زمان از موشك هاي كروز ناوگان مستقر در درياي سرخ كاري ساخته نيست. امپرياليسم تنها كشورگشايي نيست، بلكه بدل كردن كشورهاي گشوده به منطقه نفوذ دولت غالب است. قدرت نظامي آمريكا، قطعا توان شكست ارتش كشورهايي مثل عراق را دارد، اما نمي تواند عراق اشغال شده را به راحتي ضميمه مناطق نفوذ خود كند. آمريكا نه تنها توان برقراري يك امپراتوري جهاني را ندارد، بلكه حتي توان آرام سازي و اداره افغانستان و عراق را نيز ندارد.
پيش شرط بدل كردن عراق به منطقه نفوذ آمريكا، توان شكل دادن به يك رژيم سياسي و اقتصادي است. راه اندازي اقتصاد عراق، گذشته از اينكه خود در گرو درجه اي از ثبات سياسي است، بيش از هر چيز به پول احتياج دارد. بنا به اعتقاد طراحان سياست آمريكا به قدرت بازار آزاد، خصوصي كردن اقتصاد عراق تنها پيش شرط لازم براي كاركرد رشد اقتصادي عراق شمرده شد. مبتني كردن بازسازي اقتصاد عراق بر اين اصل نوليبرالي، تنها گوياي يك باور بنيادگرايانه نزد طراحان سياست خارجي آمريكاست. باور دولت بوش به بازار آزاد، كاركردي جز پوشاندن توان ناكافي اقتصادي آمريكا نداشته است.
محافظه كاري جديد بدل كردن كشورهاي فتح شده به حوزه عملكرد سرمايه هاي خودي است. محافظه كاري جديد آمريكا مي تواند در عراق به شركت هايي مانند «هاليبرتن» قراردادهاي پرسود عرضه كند، اما حفظ عراق به عنوان حوزه انحصاري عملكرد سرمايه هاي آمريكايي، از توان اقتصادي دولت آمريكا بيرون است. اكنون مي بينيم كه دولت آمريكا ناگزير است تا براي شكل دادن به يك سيستم اقتصادي پايدار در عراق، ابتدا از دولت هاي رقيب براي سرمايه گذاري دعوت به عمل آورد.
علت ناكامي سياست آمريكا در عراق تناقضات ساختاري محافظه كاري جديد بوده است و نه فشار جنبش جهاني ضد جنگ. در اين شكي نيست كه فشار افكار عمومي مخالف جنگ دشواري هايي براي پيشبرد سياست دولت بوش در عراق آفريد، اما اگر آمريكا به اين تناقضات دروني مبتلا نبود، در برابر اين ميزان از فشار افكار عمومي، همچنان تاب ايستادگي داشت.
تقسيم جهان به مناطق نفوذ قدرت هاي بزرگ، كه در پي پايان جنگ سرد ضرورت يافته بود، با واقعه 11 سپتامبر در دستور قرار گرفت. با تصميم يك جانبه آمريكا براي حمله به عراق، مسابقه تقسيم جهان به مناطق نفوذ ميان قدرت هاي بزرگ به طور رسمي آغاز شد و دولت بوش در پي آن برآمد تا با تكيه بر قدرت نظامي، جغرافياي توسعه طلبي جهان را به سود آمريكا ترسيم كند. همچنين دولت هاي بزرگ رقيب آمريكا، در موقعيتي نيستند كه ناكامي آمريكا در عراق را به فرصتي براي پايان دادن به تقسيم جهان به مناطق نفوذ براساس توازن قواي واقعي تبديل كنند، تا آن جا كه دولت چين با داشتن حق وتو در شوراي امنيت و پتانسيل اقتصادي، به تجارت با آمريكا بيش از آن وابسته است كه توان چالش جدي سياست جهاني آمريكا را داشته باشد و با كسب كمترين امتياز، مثلا با صرف نظر كردن آمريكا از اعمال فشار براي افزايش نرخ ارز چين نسبت به دلار، مانعي بر سر راه آمريكا نخواهد گذاشت. روسيه نيز امروز تنها سايه اي از ابرقدرت شوروي است و اگر چه از لحاظ نظامي جزو قدرت هاي بزرگ است، اما وضعيت اقتصاد روسيه، بخصوص نياز او به قرضه هاي صندوق بين المللي پول باعث مي شود تا قدرت رقابت مستقيم با آمريكا را نداشته باشد. دولت روسيه نيز با گرفتن امتيازات ناچيزي حاضر خواهد شد از ترتيبات مورد نظر آمريكا در عراق حمايت كند؛ همان طور كه در مورد لشكركشي آمريكا به افغانستان چنين كرد. امتيازاتي كه روسيه در عراق به آنها رضايت خواهد داد. روشن است يكي از نخستين اقدامات آمريكا پس از فتح عراق اين بود كه قراردادهاي سرمايه گذاري دولت روسيه و فرانسه را با دولت عراق به ويژه در صنعت نفت، به حالت تعليق درآورد و از لغو آنها صحبت كند. به همين روال دولت آمريكا تهديد كرده بود كه بدهي عراق به دولت هاي اروپايي و از جمله دهها ميليارد دلار بدهي به روسيه را با اين عنوان كه وام به يك ديكتاتور بوده، ملغي خواهد كرد. براي روسيه همين كافي است كه آمريكا از اين تعرض آشكار به منافع اقتصادي او در عراق دست بردارد.
آلمان، با اينكه موتور اقتصادي اتحاديه اروپاست، هنوز به عنوان بازنده اصلي جنگ دوم جهاني، جايگاه درجه دومي در صحنه سياست بين المللي دارد. اگرچه با تحولات جهاني پس از 11 سپتامبر، آلمان مجال يافت تا نيروي نظامي خود را براي نخستين بار پس از جنگ دوم، فراتر از اروپا اعزام كند و در آفريقا و آسياي ميانه مستقر شود، اما هنوز فاصله زيادي با تبديل شدن به يك قدرت بزرگ نظامي دارد. هدف آلمان در مرحله حاضر اين است كه در سطح بين المللي به منزله يك قدرت درجه اول جهاني به رسميت شناخته شود و شاخص اين امر پذيرش او به عضويت شوراي امنيت و برخورداري از حق وتو است؛ اما حتي مسير تحقق همين هدف هنوز در افق پيدا نيست. موقعيت ژاپن از اين لحاظ حتي از آلمان ضعيف تر است. از لحاظ نظامي، ژاپن به دليل موقعيت جغرافيايي اش در طول جنگ سرد از عضويت در ناتو بركنار ماند و مطابق عهدنامه پاياني جنگ دوم جهاني حتي اجازه داشتن ارتش را ندارد و تنها مي تواند نيروي محدودي براي دفاع از خود داشته باشد. البته تهديد سلاح هاي هسته اي كره شمالي مي تواند در ميان مدت بهانه اي براي تسليح هسته اي ژاپن قرار گيرد. در نتيجه ي تحولات پس از 11 سپتامبر، ژاپن نيز مانند آلمان توانست براي نخستين بار پس از جنگ دوم جهاني، ناوگان نظامي به اقيانوس هند اعزام كند و اكنون خواهد كوشيد تا با اعزام نيروي نمادين به عراق، به ارتش خود رسميت دهد؛ ولي با اين همه در حال حاضر ظرفيت نظامي ژاپن هيچ تناسبي با قدرت اقتصادي اش ندارد. از لحاظ سياسي نيز ژاپن از امتيازي كه آلمان با قرار گرفتن در اتحاديه اروپا به دست آورد، محروم بوده است. به اين ترتيب اعمال قدرت ژاپن در سطح منطقه اي و بين المللي، به همان شيوه ي چند دهه گذشته، يعني صرفا در عرصه اقتصاد و با تكيه به قدرت اقتصادي ژاپن، مي تواند دنبال شود.
نقش تعيين كننده در رقابت هاي توسعه طلبانه بر عهده دو قدرت بزرگ ديگر، فرانسه و بريتانيا قرار دارد. بريتانيا از جنگ اول جهاني به اين سو، متحد استراتژيك آمريكا بوده است و تمامي دولت هاي بريتانيا در نزديك به يك قرن گذشته، تامين منافع توسعه طلبانه بريتانيا را از طريق همراهي با آمريكا دنبال كرده اند. سياست خارجي دولت توني بلر نيز تبعيت از سياست آمريكا بوده است و هر چند اين سياست در بخش هايي از سرمايه بريتانيا و جناح هايي از دولت بريتانيا مخالفاني دارد، اما ظاهرا مسير معقولي خصوصا براي نيازهاي بخش هاي بزرگي از سرمايه مالي نيرومند بريتانيا بوده است.
همان طور كه پروسه تدارك جنگ با عراق نشان داد، دولت فرانسه سرسخت ترين مخالف سياست خارجي دولت بوش در ميان قدرت هاي بزرگ است. منافع اقتصادي فرانسه در عراق روشن است: فرانسه نيز مانند روسيه يكي از عمده ترين طرف هاي تجاري عراق به شمار مي رفت و براي سرمايه گذاري صنعتي از جمله در نفت قراردادهاي متعددي با دولت بعثي عراق داشت. اشغال عراق توسط آمريكا، همه ي اين منافع اقتصادي را در مخاطره قرار داد. گذشته از منافع اقتصادي در عراق، فرانسه عموما با خاورميانه و شمال آفريقا پيوندهاي سياسي- تاريخي عميقي دارد و بخصوص پس از جنگ سرد، براي افزايش نفوذ خود در اين منطقه كوشيده است و پيشروي هاي چشمگيري داشته است. مقابله فرانسه با سياست آمريكا در عراق يك مقابله كلاسيك بر سر مناطق نفوذ است.
از نظر فرانسه، مطلوب ترين حالت آن است كه آمريكا، واقعيت توازن اقتصادي قدرت ها را بپذيرد و تقسيم جهان بعد از جنگ سرد به مناطق نفوذ، بر مبناي اين درك مشترك و با توافق همگاني قدرت هاي بزرگ صورت پذيرد. چنين طرحي منطبق با منافع همه قدرت هاي بزرگ رقيب آمريكا نيز هست. اما فرانسه بدون اتحاد با قدرت هاي ديگر، توان تحميل چنين طرحي به آمريكا را ندارد و قدرت هاي بزرگ رقيب آمريكا نيز در موقعيتي نيستند كه بتوانند آمريكا را، حتي پس از ناكامي در عراق، وادار به پذيرفتن واقعيت توازن قواي جهاني بنمايند. به اين ترتيب، مساله ي تقسيم جهان همچنان بازمي ماند و رقابت هاي قدرت هاي بزرگ همچنان در نخستين مرحله ي خود بايد دنبال شود.
مشخصه اين مرحله بر سر تقسيم جهان به مناطق نفوذ چنين است: از يك سو تناقضات ساختاري آمريكا و عدم تناسب قدرت هاي نظامي و اقتصادي، بر سياست هژموني طلبانه آمريكا با تكيه ي صرف به نيروي نظامي، محدوديت هاي جدي اعمال مي كند؛ از سوي ديگر دولت هاي بزرگ هنوز در موقعيتي نيستند كه تقسيم جهان به مناطق نفوذ را بر مبناي توان واقعي قدرت اقتصادي عملي كنند.
در چنين وضعيتي، دولت بوش طبعا تلاش خواهد كرد تا ناكامي در عراق صرفا به دادن امتيازاتي به رقبا در خود عراق در مقابل كمك هاي مالي و نظامي آنها محدود بماند و تلاش خواهد كرد تا شكل دادن به يك نظم بين المللي كه آمريكا و سرمايه آمريكايي در آن سهم داشته باشند را همچنان از طريق اتكا به قدرت نظامي آمريكا آزمايش كند. بخش هايي از سرمايه هاي آمريكايي و جناح هاي در هيات حاكمه آمريكا نيز، آينده ي خود را تنها در صورت پيروزي چنين تلاش هايي روشن مي بينند و بنابراين از اين سياست دولت بوش قاطعانه پشتيباني مي كنند. در مقابل، حد نهايي توفيق قدرت هاي رقيب آمريكا در اين مرحله، تنها مي تواند مهار دولت بوش باشد. در اين مرحله كافي است تا آمريكا دست «از يكجانبه گرايي» بردارد.
امتيازاتي را كه در مناطق مختلف جهان خواستار آن است در ميان قدرت هاي بزرگ به بحث بگذارد و با جلب رضايت آنها، يعني با دادن امتيازاتي در مناطق ديگري از جهان، اهداف خود را دنبال كند. از اين رو، دولت هاي بزرگ رقيب آمريكا، در مقابل سياست هژموني طلبانه دولت بوش بر نقش سازمان ملل و ساير نهادهاي جهاني براي شكل دادن به نظامي بين المللي تاكيد مي كنند. حتي دولت بريتانيا نيز از نظر اصولي اين آلترناتيو را تاييد مي كند. فايده هاي چنين آلترناتيوي براي اروپايي كه فاقد قدرت رقابت نظامي است و تنها از يك «قدرت نرم» برخوردار است روشن است، چنين ترتيباتي نه تنها بر منافع رقباي آمريكا منطبق است، بلكه حتي بخش هايي از سرمايه آمريكا و بسياري از كمپاني هاي بزرگ آمريكايي نيز از چنين شيوه اي در تقسيم جهان، نفع خواهند برد. مخالفت هاي چهره هاي برجسته ي سياسي آمريكا با دولت بوش، بازتاب همين واقعيت است.
به اين ترتيب، روشن است كه ناكامي سياست آمريكا در عراق در لحظه ي كنوني، امتيازي به سود قدرت هاي رقيب به شمار مي رود، اما اين به خودي خود نه تخفيفي در تهديد جنگ افروزي آمريكا ايجاد مي كند و نه نقشه هاي توسعه طلبانه براي سلطه بر مناطق مختلف جهان را تضعيف مي كند. حد يكجانبه گرايي نظامي دولت بوش را در آينده ي نزديك تنها تناقضات دروني آمريكا رقم خواهد زد و نه فشار قدرت هاي بزرگ ديگر. حتي آنگاه كه دشواري هاي نظامي و مشكلات مالي آمريكا، مانعي بر پيشبرد سياست دولت بوش شوند مانند لحظه كنوني در عراق، پروسه ي تقسيم جهان به پروسه ي چانه زني قدرت هاي بزرگ، چه در پشت پرده و چه در تريبون هاي بين المللي نظير سازمان ملل، سپرده مي شود.
بديهي است كه ناكامي سياست آمريكا در عراق بيش از هر جا بر خود عراق تاثير مي گذارد. نخستين پيامد عقب نشيني محدود آمريكا در عراق اين است كه بلافاصله عراق را عرصه ي مستقيم رقابت هاي توسعه طلبانه مي كند. اينكه بين المللي شدن اشغال عراق به سود آينده مردم عراق است، توهمي بيش نيست. قطعنامه سازمان ملل كه نيروهاي اشغالگر را تحت فرماندهي سازمان ملل قرار دهد. كوچكترين تغييري در اين واقعيت نمي دهد كه عراق همچنان تحت اشغال خواهد ماند و اقتصاد عراق غنيمتي براي سهم بري جهان گشايان خواهد شد و رقابت هاي توسعه طلبانه، شيرازه جامعه عراق را بيش از پيش از هم خواهد گسست. با بين المللي شدن اشغال عراق اين كشور به صحنه رقابت قدرت ها تبديل خواهد شد.
اما موضوع اين رقابت ها به خود عراق محدود نيست و هر تحول جهاني و هر معامله قدرت هاي بزرگ، بر توازن قوا در عراق تاثير خواهد گذاشت. همه ي اينها عنصر بي ثباتي جديدي به صحنه عراق خواهند افزود. رقابت هاي قدرت هاي بزرگ، شكل گيري نهادهاي اقتصادي و سياسي در عراق را نه تنها تسهيل نمي كند، بلكه همه ي مشكلاتي كه آمريكا براي راه اندازي اقتصادي و سياسي عراق با آنها روبه رو بود، با ورود ديگر قدرت هاي بزرگ به عراق تشديد خواهد شد.
وعده هاي دموكراتيك به عراق نه تنها از سوي آمريكا فراموش شده است و دولت هاي رقيب اكنون هيچگونه قيد و شرط دموكراتيكي را پيش شرط همكاري شان با آمريكا در عراق قرار نمي دهند، بلكه روزنامه نگاران و خبرنگاران غربي كه مرتب از اوضاع عراق گزارش هاي تلخ و انتقادي تهيه مي كنند نيز تنها دلمشغولي شان مساله «امنيت و آرامش» شده است. سرنوشت وعده هاي رفاهي بدتر از وعده هاي دموكراتيك است؛ قرار بود با تغيير رژيم، تحريم اقتصادي پايان يابد و به مرگ دست كم صد كودك در روز خاتمه دهد، ولي امروز ميزان مرگ و مير كودكان در عراق بيش از زمان تحريم هاي اقتصادي است.
دليل اصلي آمريكا براي بين المللي كردن اشغال عراق اين است كه خود، توان استقرار نيروي نظامي بيشتر در عراق را ندارد. گويا اعزام نيرو از سوي ديگر كشورها، آرامش و امنيت را تامين خواهد كرد. در حالي كه آمريكا در عراق زير فشار قرار دارد. چنانچه ارتش آمريكا بهاي روزانه «آرام سازي» را نپردازد، طولاني كردن اين فاز براي آمريكا معضلي ثانوي است و به هر حال بر وضعيت كنوني برتري دارد، اما براي ديگر دولت هاي بزرگ اين گونه نيست.
حضور قدرت هاي بزرگ جهاني در عراق، گامي در راستاي رفع اشغال عراق و آزادي و استقلال آن نيست، بلكه اين كشور را به ميدان رقابت هاي توسعه طلبانه بدل خواهد كرد. همان طور كه آلمان در فرداي جنگ دوم جهاني رسما به مناطق تحت كنترل ارتش هاي دولت مختلف متفقين تقسيم شد، اين احتمال وجود دارد كه عراق نيز با بين المللي شدن اشغال، به همان سرنوشت دچار شود. اما محتمل تر به نظر مي رسد كه اين جغرافياي عراق نباشد كه به مناطق كنترل دولت ها تقسيم خواهد شد، بلكه اين نيروهاي سياسي بازيگر در صحنه امروز عراق باشند كه تحت كنترل قدرت هاي توسعه طلب مختلف قرار مي گيرند و شايد هر از گاهي نيز موفق شوند ارباب خود را عوض كنند؛ يا خدمات خود را به هر مشتري كه قيمت بيشتري بپردازد عرضه كنند.
منتشر شده در ماهنامه گزارش، دی ۱۳۸۶، شماره ۱۹۳، صفحه های ۵۵ تا ۵۷.
هم چون شکوه غروب خورشید
- تابناک و پایان ناپذیر -
چه زیبایی دل نشینی دارد
فضیلت انسان بودن
منتشر شده در ماندگار
چون آهوی خرامان دشت
در پی اطلسی های نو
از چشمه ی خورشید
تا نا کجا آباد بی رنگی
منتشر شده در ماندگار
امریکا از اوایل دهه ۱۹۹۰ میلادی تا پیش از حمله نیروهای امریکایی و انگلیسی به عراق به تدریج توانست بیش از نیمی از منابع نفتی خلیج فارس را تحت کنترل خود قرار دهد. اما امریکا به دنبال اهداف دراز مدت در عرصه بازار جهانی نفت بود و این پایان کار نبود. دستیابی به این هدف، با تصرف چاه های نفت عراق که دریاچه ای از نفت ارزان قیمت را در اختیار آن ها قرار می داد، میسر بود.
دولت صدام در تمام سالیان گذشته با ایجاد شرایط دشوار برای همسایگان و به ویژه مردم عراق، زمینه را برای حضور نظامیان امریکایی در خلیج فارس فراهم آورد.
با توجه به اینکه ذخایر اثبات شده نفت عراق بیش از ۱۱۵ میلیارد بشکه بوده و از این نظر عراقی ها پس از عربستان در رده دوم جهان قرار دارند و با در نظر گرفتن حضور دراز مدت نظامیان امریکایی و انگلیسی و حفظ چهار پایگاه نظامی امریکا در عراق، دور از انتظار نمی نمود که دولتمردان امریکایی تمام این پایگاه ها را در امتداد میدان های نفتی بزرگ عراق در شمال و جنوب و شرق این کشور قرار دهند. شرکت های نفتی امریکایی از سوی دولتمردانی صاحب نفوذ که در هیات حاکمه ایالات متحده نقش اساسی را ایفا می کنند، حمایت می شوند. این شرکت ها و دولتمردان امریکایی، نفت عراق را غنیمت جنگی تلقی می کنند که سربازان امریکایی جان خویش را برای این مهم از دست داده اند. طبیعی است که امریکا برای محافظت از میلیاردها دلار سرمایه گذاری خود در بخش نفت عراق، وجود پایگاه های نظامی خود را در این کشور ضروری اعلام خواهند کرد. همچنین کاخ سفید معتقد است که درآمد ناشی از فروش نفت عراق برای تامین بودجه بازسازی این کشور پس از جنگ ضروری است.
امریکا پس از حمله به عراق، با گِل آلود کردن بازار نفت، اینک در پی تامین هم پیمان دیگر خود یعنی کلان شرکت های نفتی برآمده است. در کنار آن فقدان شرکت های توانمند ملی عراقی و در پی آن خصوصی سازی آن هم در این سطح کلان، نه تنها این کشور را به سوی توسعه رهنمون نمی سازد بلکه صرفاً دلالانی را می پروراند که با تاسیس یک شرکت، صنعت حیاتی و ملی عراق را به طور واسطه به دامن شرکت های چند ملیتی متعلق به دولت های امپریالیستی می اندازد. این کار یعنی برگشت به دوران حاکمیت شرکت های نفتی انگلیسی در دوران استعمار نفتی کشورهای خاورمیانه.
از دیگر سو اسرائیلی ها با برشمردن تسهیلاتی که در این جنگ در اختیار امریکایی ها قرار داده اند، خواستار سهمی از نفت عراق به اسرائیل شده اند و از احتمال راه اندازی مجدد خط لوله نفت بین شهرهای موصل در عراق و بندر حیفا در ساحل دریای مدیترانه خبر داده اند. خط لوله نفت موصل – حیفا در گذشته نقش مهمی در گسترش نفوذ امپریالیسم بریتانیا در خاورمیانه ایفا کرد. راه اندازی مجدد خط لوله نفت موصل – حیفا، از نظر اقتصادی کمک بزرگی به اسرائیل محسوب می شود و می تواند نفت را به بزرگترین پالایشگاه اسرائیل در حیفا منتقل کند. بدیهی است تامین امنیت اسرائیل، به موازات تسلط دراز مدت بر نفت عراق می تواند باشد.
در عین حال بالا بودن ارزش افزوده نفت و اهمیت میزان تقاضای کشورهای تولید کننده نفت برای جذب تولیدات دیگر کشورها، از عمده مسایلی است که موجب شده است کشورهایی از جمله امریکا و انگلیس با کاهش دراز مدت و بیش از حد قیمت نفت موافق نباشند. از منظری دیگر شکی نیست که دولت امریکا از حیات سازمان اوپک راضی نیست و متلاشی کردن این سازمان را که از نظر مسئولان امریکایی بر ضد منافع ایالات متحده فعالیت می کند، در دستور کار قرار داده است. عراق عضو موسسین سازمان اوپک محسوب می شود و این سازمان اولین نشست خود را در سال ۱۹۶۱ در بغداد تشکیل داد. از این رو روزی که عراق خروج خود را از سازمان اوپک اعلام کند، روزی بزرگ برای دولت جرج بوش است.
هرچه قیمت نفت بالاتر باشد، درآمد کشورهای تولید کننده بیشتر و هرچه قیمت آن پایین تر باشد، درآمد آن کمتر خواهد بود. کشورهای عضو اوپک، این واقعیت را از زمان تاسیس این سازمان می دانستند ولی منافع زودگذر دولتمردان موجب شد اعضای اوپک خیلی زود آن را از یاد ببرند.
عراق، کشور دیوار به دیوار ایران در تمام سه دهه گذشته برای ایران دردسرهای بزرگ درست کرده است. مهمترین چالشی که عراق در آینده برای ایران ایجاد خواهد کرد، برهم زدن توازن قدرت نفتی در اوپک و جهان است.
به واسطه درگیری ۲۰ ساله صدام با ایران و سپس کویت و امریکا، عراق در حاشیه جهان نفت قرار گرفته است. چیزی که دست نخورده باقی مانده، همان ذخایر نفتی عراق است که با خشک شدن ذخایر نفتی مناطق قدیمی امریکا و دریای شمال، بر اهمیت آن افزوده می گردد.
منتشر شده در روزنامه هم میهن، 2 تیر 1386، شماره 33.
اینجا بدون من داستان خانواده ای ۳ نفره از تهی دستان شهری است که با ظاهری ساده، جزئیات بسیاری از زندگی اجتماعی امروز ایران دارد و مفاهیم را با نگاهی بومی بیان و نمایش نامه باغ وحش شیشه ای نوشته تنسی ویلیامز را که بر بنیان بحرانی اقتصادی و در پی آن روانی و اجتماعی قرار گرفته، با شرایط امروز ایران منطبق می کند. در فیلم اینجا بدون من، شخصیت های فیلم هویتی تازه گرفته اند و بیان گر رفتار قشرهای ضعیف جامعه ایران هستند.
فیلم بدون هیچ مقدمه ای آغاز می شود. احسان «صابر ابر» در اتوبوس نشسته و می گوید: « زمانی که این داستان را می شنوید، ممکن است من در اتوبوس نباشم». احسان که دغدغه نویسندگی دارد، با دوست و همکارش رضا «پارسا پیروزفر» در انبار با حقوق کم، کار و در خانواده ای کارگری که مادر سرپرست آن است، زندگی می کند. مادر «فاطمه معتمد آریا» به عنوان کارگر، در خطر از دست دادن شغل و نگران دختر معلول اش یلدا «نگار جواهریان» است. پدر خانواده نیز معتاد بوده و گویا خانواده را رها کرده است و اثری از او در فیلم دیده نمی شود. تم اصلی داستان با این رویداد آغاز می شود که رضا به عنوان دوست احسان با داشتن شخصیتی واقع گرا، پا به دنیای خیالی خانواده احسان می گذارد و در همین گیر و دار، یلدا صدای او را از داخل اتاق هنگام آواز خواندن شنیده و ضبط کرده و مدام به صدایش گوش می دهد و بدون آن که او را ببیند، به او علاقه مند می شود.
اینجا بدون من نمونه ای از فیلم هایی است که شخصیت زن در مقام مادر در کنار دیگر افراد خانواده معنا پیدا می کند. معتمد آریا در این موقعیت، نشانه هایی عمیق و تأثیر گذار در ذهن بیننده جا می گذارد. مادری که به خاطر فرزندانش از همه چیز، حتی واقعیت زندگی اطرافش گذشته و دچار امیدی پوچ شده است، معلول بودن دخترش را با امیدواری به آینده می آمیزد. وی در تلاش است که همه چیز را عادی نشان دهد و مدام حقیقت معلول بودن فرزند را نادیده می گیرد تا جایی که خطاب به دخترش می گوید: «تو مگه چته؟ فقط یک کم پاتو زمین می کشی». او نمی خواهد وضع موجود را بپذیرد و همراه با پسر و دخترش با فرار از واقعیت، می خواهد زندگی را به گونه ای دیگر جلوه دهد.
از طرفی دیگر زندگی سیاه و یکنواخت احسان با بازی صابر ابر که اجرایی خلاقانه و در خدمت لحن جامعه شناختی فیلم دارد، با وجود پدر معتاد و ترک خانواده گفته، نمونه ای از جوانان مستعدی است که استعدادشان در عرصه روزمره گی تباه می شود. هم چنین نگار جواهریان در نقش یلدا، شخصیتی تاثیر گذار و مستقل از بازی اش در فیلم طلا و مس خلق می کند و پارسا پیروزفر در نقش رضا، در جایگاه یک برقرار کننده آرامش در زندگی، موفق عمل کرده است و به طور کلی، بازیگران با نقش هایشان تناسب دارند.
پایان غم بار نمایش نامه باغ وحش شیشه ای با امیدواری در انتهای فیلم اینجا بدون من همراه می شود و در جدال بین رویا و واقعیت، رویا که یک نوع بازگشت به زندگی است، انتخاب می شود گرچه واقعیت، نگاه تلخ تر و نیستی انگارانه تری دارد. اینجا بدون من با برخورداری از ارزش های تکنیکی و حرفه ای همراه با تصویربرداری خلاق و حرکت دوربین عالی حمید خضوعی ابیانه و تدوین مناسب بهرام دهقانی در کنار بازی بازیگران نام آشنا و کارگردانی با دانش، فیلمی است که می توان به آن فکر کرد، با شخصیت پردازی هایش ارتباط برقرار کرد و از تکنیک سینمایی اش لذت برد. بهرام توکلی به عنوان کارگردان، در دکوپاژ فیلم، به خوبی در فرایندی دیالکتیکی میان نمای دور و نزدیک، هارمونی برقرار و با نگرشی مدرن همراه با ساختار خطی و روان و کم پرسوناژ فیلم اینجا بدون من، جایگاهش را در سینمای اجتماعی ایران تثبیت کرده است.
منتشر شده در پایگاه اختصاصی نقد سینمای ایران.
از دیار کودکی
تا دشت های سپید پیری
گذر کردیم
- یگانه و تکرار ناپذیر -
چونان باشنده ای از دیار یادها
منتشر شده در ماندگار
بارها بر خود گریستن
به عشق انسان ماندن
از دهلیزهای تار و پس کوچه های نمور گذشتن
در افق های قیرگون سوختن
به نقطه ی صفر رسیدن
منتشر شده در ماندگار
۱۰۰
انسان و جاودانگی
شکفتن تدریجی عشق
جوشش سیال اندیشه
۱۰۵
زیر درخت گلابی
باران خلسه آور
دریچه ای به سوی جهان
منتشر شده در ماندگار
داوری یعنی نظر مثبت و منفی درباره ی پدیده ها. بهبود شیوه ی ارزیابی اهمیت فراوانی از جهت پیدایش شور انسانی دارد، لذا توجه بدان یک توجه مجرد نیست. نخستین شرط ضروری، داشتن قضاوت عینی است. اگر کسی بخواهد ذهنیات خود را بر قضاوت تحمیل کند، آن قضاوت فاقد جنبه ی علمی است. شرط دیگری که برای داوری ضروری است، بررسی همه جانبه موضوع و داشتن صلاحیت معرفتی لازم است. هر انسانی حق اظهار نظر دارد، ولی اظهار نظر عادی تا اجراء ارزیابی که امری است پر اهمیت، با هم فرق دارد. قضاوت درست به تحقیق جامع نیازمند است، چنین قضاوتی علمی است و می آموزد. برعکس قضاوتی که از روی اغراض به میان آید، یا قاضی در امر مورد قضاوت خود فاقد صلاحیت علمی است یا مطلب را چنان که باید بررسی نکرده و به جای توجه به همه فاکت ها، فاکت های مطلوب خود را دست چین کرده و مطالب را به شکل دلخواه تفسیر نموده است. این قضاوت، قضاوتی است غیر علمی و موجب آشفتگی است.
این مطالب درباره ی اسلوب داوری، از جمله برای اجراء ارزیابی درباره ی آثار صادق است. روشن است که هر اثری را می توان از چارچوبی که مولف تالیف کرده بیرون آورد و به چارچوب دیگری برد. جاهائی را از آن اثر دست چین کرد و مورد تعبیر و تفسیر دلبخواه قرار داد، نسبیت آثار علمی را فراموش کرد و از هر اثری انتظارات کمال مطلق داشت. فرد مغرض می تواند طور دیگری نیز عمل کند و اثری را بیاراید. اسلوب عمده کردن غیر عمده و غیر عمده کردن عمده، تنها می تواند افزار غرض باشد نه افزار معرفت. مسئولیت و صلاحیت که شرایط داوری درست است، این روش را رد می کند.
بهترین آثار علمی نیز نمی توانند خالی از نقص باشد. انتظار آن که اثری در همه ی اجزاء خود، آن هم برای همه عالی باشد، انتظار نا درستی است. لذا باید همیشه به هنگام ارزیابی اثری، خصلت اساسی آن اثر را تشخیص داد و دانست که آیا آن اثر به هدفی که مولف آن در برابر خود نهاده بود، خدمت می کند و خود این هدف تا چه اندازه ای درست است. این بدان معنا نیست که اگر ما خصلت عمده ی یک اثر را مثبت تشخیص دادیم و به این نتیجه رسیدیم که اثر به هدف مثبت معینی خدمت می کند، لذا دیگر نباید به نقائص آن اثر ولو غیر عمده باشد، توجه کنیم. ولی در چنین حالتی، تکیه های اصلی و یا فرعی قضاوت را درست می یابیم و می دانیم که داوری را چگونه ارائه دهیم تا به سفسطه بدل نشود، اصلی و فرعی را جا به جا نکند و انصاف و توقع را هر یک در حد خود به میان آورد. مطالبه هنگامی می تواند بسیجگر باشد که مبتنی بر قضاوت از روی عدالت باشد. نقادی یک اثر در این حالت جنبه ی خلاق به خود می گیرد.
گاه دیده می شود که داوری کنندگان شتاب زده ای، به علت این یا آن فاکت که در نوشته های موافق میل خود ندیده اند، نوشته ای را رد می کنند. باید دید که خطا در اثر مورد بررسی چه وزنی دارد و آیا مهم است یا جزئی و سپس داوری خود را فرمولبندی کرد تا خصلت سازنده را از دست ندهد و به سوء استفاده از یک یا چند عیب برای پرده افکندن بر محاسن متعدد اثر مبدل نگردد. احکام داوری در ابتدا باید با مطلب مورد بحث سنخیت داشته باشند و عیار اثر را بر اساس نوع مطلب و هدف آن اثر روشن سازند. یکی از معایب داوری، اعتقاد مغرور و متعصب داوران به نظرشان و بلا جواب بودن آن است. غرض، شتاب زدگی، غرور و تعصب، ارزیابی ها را مخدوش می کند. باید با این بیماری که خود ثمره ی عقب ماندگی اجتماعی است مبارزه ی منظم کرد.
درباره ی زبان و لحن قضاوت عده ای اسلوب خشمناک را متداول یافته اند و ادب بیان را نوعی محافظه کاری خوانده اند. این واکنش در مقابل شیوه ی نان قرض دادن حسابگرانه در بیان انتقادات است، ولی این بدان معنا نیست که منکر وجود قواعد بیان شد. به بیان مشخص نباید این شیوه به معنای دشنامگوئی باشد. آن انتقادی قوی است که دارای پایه ی علمی باشد و قوی ترین دلیل ها را برای اثبات دعوی خود ارائه کند. ادب در رفتار و گفتار جایگاه معتبری دارد و آن را باید از اشرافیت و تعارف محض رها ساخت ولی گوهر آن را نگاه داشت. تجارب نشان داده است که عدم مراعات فاکت، کار را پیچیده تر از آن می کند که هست. ارزیابی درست شرطی است ضروری برای تکامل. مولف مانند داور می باید بی غرض و در ساحت علم درویش باشد.
منتشر شده در آکادمی هنر.
کارگران مشغول چای خوردنند
از سرعت خود بکاهید
دود سیگارشان
انبان حرفهای نگفته
ماسه هاشان
سالهاست که زیر باران
آب دیده شده
شعر کارگران مشغول چای خوردنند سروده ی عطاالله آشتیانی را باید با توجه به شرایط اجتماعی و چگونگی بینش ادبی در آن که با معیار انتقال آگاهی تعریف می شود، بررسی کرد.
این شعر نوپردازانه سند یک دوران است و شاعر به مدد استعاره های شعری، اندیشه های خود را بیان می کند و بیان احساس ها در جهت برانگیختن حس و رفتار اجتماعی است و لحن محزون، مناسب درونمایه ی شعر و زبان در خدمت القای حس نوستالژی به خواننده است.
آن جا که می گوید:
دود سیگارشان
انبان حرفهای نگفته
مربوط به آن لحظه های روحی شاعر است که او را رنج می دهد و برای نگاشتن این لحظه، شاعر گیر و دار روحی خود را بین دود سیگار و انبان حرف های نگفته توصیف می کند و در جای دیگر:
ماسه هاشان
سالهاست که زیر باران
آب دیده شده
ما چهره ی مقاوم کارگران را در محیطی یک نواخت می بینیم که سال ها در سنگر زندگی ایستاده اند و شاعر وظیفه ی خود می داند که وجدان جامعه را از وجود این انسان های مقاوم آگاه سازد:
کارگران مشغول چای خوردنند
از سرعت خود بکاهید!
بیان شاعر در شعر کارگران مشغول چای خوردنند صادقانه و گیراست و در حیطه ی سادگی، نوعی تناسب بین شکل و موضوع وجود دارد و دغدغه ی بزرگ، انسان است که در شرایط انسان زدایی «dehumanization» به سر می برد. (۱) همان که به اعتقاد هربرت مارکوزه، تنها موجودی است که قدرت تحقق خود را دارد.
(۱) واژه ی انسان زدایی اولین بار توسط کارل مارکس در چارچوب نظریه ی از خود بیگانگی مطرح شد که به قول لویی آلتوسر، مفهومی اومانیستی دارد.
منتشر شده در کافه داستان
شعر ریتسوس از آن مردم است. محبوبیت او در یونان با آوازه دوست آهنگسازش، میکیس تئودوراکیس قابل مقایسه است، زیرا در پیکار خویش همواره از اشعار او نیرو گرفتهاند. ریتسوس در شعری میگوید:
... بعدها نگویید که من کار مهمی انجام دادهام
چرا که من،
تنها به دیواری تکیه دادم که شما نیز تکیه داده بودید
و تنها با شما رنج میکشیدم و با شما در رؤیا فرو میرفتم
و تنها من و تو یکدیگر را یافتیم!
ریتسوس با زندگی خلاق خود چنان اوجی یافت که لویی آراگون درباره اش گفت: ریتسوس رساتر از هر شاعر دیگری رازهای جهان را بر من باز میگشاید ... . او تمام زاریها و گلایههای مردم دردمند را بازگو میکند.
ریتسوس پا به پای مردم رزمید و با آثار خود بر زخمها مرهم نهاد و بر دلهایشان نور امید نشاند. اشعار او آکنده از امید به آینده است. عشق به انسان و بیزاری از دشمنان مردم، ویژگی بارز شعر اوست. به خاطر این ویژگیهاست که ریتسوس در کنار مایاکوفسکی، نرودا، برشت و ... در جایگاه بزرگترین شاعران قرن بیستم قرار میگیرد.
تئودوراکیس که بسیاری از اشعار او را به موسیقی درآورده درباره ریتسوس چنین میگوید: او عمیقتر از هرکس دیگری تپش قلب مردم را میشنود و پیام آن را بازمیگوید. او شاعر صادق سرنوشت غمبار یونان است.
پیام انسانی ریتسوس در تمامی گیتی، پژواک مییابد. طنین گرم شعر او، آزادی و بهروزی همه بشریت را نوید میدهد:
بشنوید که این باد وزیده از جنگلها
چه سان در شهرهای آینده صفیر میکشد
عظیم است این باد
بس شادمان است و سرکش.
چه سترگ است این باد!
در هم خواهد ریخت همه دیوارها را
دیوارهای میان جانها و قلبها
دیوارهای برکشیده میان من و تو
و باز میگشاید پنجره خورشید را به روی جهان
گوش فرا دهید به خروش این باد در همه مرزهای جهان.
زندگی ریتسوس با تاریخ پیوند ناگسستنی دارد. او در اول ماه مه ۱۹۰۹ در جزایر پلوپونز یونان به دنیا آمد. در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم، وي در نشریهها قلم میزد و شعرش در خدمت مقاومت جانبازانه مردم قرار گرفت. او در سال ۱۹۴۷ به زنجیر کشیده شد. از سال ۱۹۴۸ به جزیره لیموس تبعید شد. ریتسوس در سال ۱۹۵۲ از فراموشخانه لیموس به میان مردم بازگشت و در سال ۱۹۶۷ بار دیگر به زندان افتاد. وي با اعتراض یکپارچه افکار عمومی جهان در سال ۱۹۷۰ از بند رست. او به پاس فعالیتهای خلاق هنری و پیکار خستگیناپذیر اجتماعیاش، در سال ۱۹۷۷ به دریافت جایزه صلح نائل آمد و درهمین سال برنده جایزه ادبی نوبل شناخته شد. از یانیس ریتسوس تاکنون بیش از هفتاد کتاب شعر و چند اثر نمایشی و مجموعه مقاله منتشر شده و آثار او به بیش از ۲۴ زبان زنده دنیا از جمله فارسی ترجمه شده است.
منابع:
ـ همهچیز راز است!، یانیس ریتسوس، ترجمه احمد پوری، نشر چشمه ۱۳۸۵.
ـ زمان سنگی، یانیس ریتسوس، ترجمه فریدون فریاد، نشر ثالث ۱۳۸۳.
ـ نام دیگر عشق، یانیس ریتسوس، ترجمه علی عبداللهی، نشر امتداد ۱۳۸۲.
ـ با آهنگ باران، یانیس ریتسوس، ترجمه قاسم صنعوی، خیزران، ۱۳۸۲.
ـ دهلیز و پلکان، یانیس ریتسوس، ترجمه محمد علی سپانلو، ققنوس ۱۳۸۰.
منتشر شده در دو ماهنامه چشم انداز ایران، شهریور و مهر ۱۳۸۸، شماره ۵۷، صفحه ۱۰۰.
چاپلین چهره محبوب همه دوران هاست. هنر چاپلین به خاطر سرشت انسان دوستانه اش پا به پای آرمان های اصیل جامعه بشری، زنده خواهد ماند. از این رو بی مورد نیست که کارنامه پربار زندگی او را ورق بزنیم.
چارلز اسپنسر چاپلین در ۱۶ آوریل ۱۸۸۹ در یکی از محله های لندن پا به جهان گذاشت. کودکی او در تیره روزی گذشت. خود او یادآور شده است که فضای سیاه آثار نویسنده بزرگ مورد علاقه اش چارلز دیکنز را در کودکی تجربه کرده است و به دلیل محرومیت، از تحصیل محروم ماند. مادرش بازیگر تئاتر بود و چاپلین با راهنمایی او راه خود را به دنیای نمایش باز کرد و در تئاترهای خیابانی با حرکات ظریف، استعداد بی مانندی از خود نشان داد. در سال ۱۹۰۸ به همراه گروه های تئاتری در اروپا به سفر پرداخت و سرانجام به امریکا رفت و در امریکا هنر بازیگری خود را بویژه در عرصه کمدی به نمایش گذاشت.
چاپلین از سال ۱۹۱۴ خلاقیت خود را بروز داد و به نگارش فیلمنامه و کارگردانی پرداخت. در اواخر همین سال بود که تیپ معروف " چارلی " را آفرید که با عصای نازک، سبیل باریک، شلوار گشاد و کفش های بزرگش به ماندگارترین نماد سینما بدل شد. از همین تاریخ حرکات نرم و ماهرانه او، الگویی پایدار در سینما به جا گذاشت. با فیلم های کوتاهی که در سال های ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ تهیه کرد، به شهرت فراوان دست یافت. فیلم های " کار جدید او "، " قهرمان "، " فقیر "، " بانک " و " پلیس " از جمله آثار او در این دوره هستند.
در سال ۱۹۱۷ با پشتوانه اعتباری که استقلال هنری بیشتری را برای او به ارمغان آورده بود، فیلم های " مامور آتش نشانی "، " مهاجر " و " خیابان آرام " را ساخت. از این زمان ثابت کرد کمدی او تنها هنری سرگرم کننده نیست، بلکه خنده در دست او حربه ای برای دفاع از محرومان است. با پیشرفت استیل بازیگری و مهارت فیلم سازی اش، بر ژرف بینی اجتماعی او نیز افزوده می شد. از سال ۱۹۱۷ به بعد تمام فیلم های او آشکارا سیاسی بود. او بیش از هر چیز در برابر تضاد طبقاتی حساس بود و به زودی خود را به عنوان یار دلسوز زحمتکشان معرفی کرد. در سال ۱۹۱۸ با دو فیلم " زندگی سگی " و " پیش فنگ " دید اجتماعی او به اوج شکوفایی رسید. چاپلین در سال های بعد، فیلم های " پسر بچه "، " طبقه بیکاره "، " روز حقوق " و " زائر " را تهیه کرد. چاپلین در سال ۱۹۲۴ اولین فیلم بلند خود " جویندگان طلا " و طی چند سال بعد " سیرک " و " روشنایی های شهر " را کارگردانی کرد. از این پس او علاوه بر نویسندگی و کارگردانی، به تصنیف موسیقی فیلم های خود نیز پرداخت.
فیلم " عصر جدید " که چاپلین آن را در سال ۱۹۳۴ به اتمام رساند یکی از شاهکارهای اوست و در فیلم بعدی خود به نام " دیکتاتور بزرگ " حماقت همه دیکتاتورها را عیان ساخت. پس از پایان جنگ جهانی دوم، موجی از خفقان امریکا را فرا گرفت. نیروهای مترقی جامعه تنها به جرم عدالت طلبی مورد تعقیب قرار گرفتند. در چنین جوی بود که فیلم بعدی چاپلین به عنوان " مسیو وردو " به امریکا رسید. فیلم توقیف شد و خود چاپلین از سوی دادگاه به اتهام فعالیت های " ضد امریکایی " به دادگاه احضار شد. چاپلین که برای تهیه فیلم خود به فرانسه رفته بود، به عنوان اعتراض به سرکوب های دولت امریکا، به این کشور باز نگشت و تا ۲۵ سال بعد پا به امریکا نگذاشت. فیلم بعدی او " لایم لایت " نیز در امریکا به نمایش در نیامد و تنها بیست سال بعد بود که امریکا به عنوان ژستی " دموکراتیک " فیلم را به روی پرده برد و به آن جایزه اسکار داد.
چاپلین به عنوان واکنشی به حق کشی های حاکمیت امریکا در سال ۱۹۵۶ فیلم ارزنده " سلطانی در نیویورک " را ساخت و در آن صریحا مقامات امریکایی را متهم به دیکتاتوری کرد. اربابان " وا استریت " به عنوان انتقام گیری، کارزار تبلیغاتی بی رحمانه ای علیه چاپلین به راه انداختند و در این رهگذر تا تعرض به زندگی خصوصی او پیش رفتند. چاپلین در سال ۱۹۷۷ درگذشت.
هنر فنا ناپذیر چاپلین را باید با دید ژرف تری نگریست. کمدی شاد فیلم های اولیه او به تدریج به طنز عمیق " زائر " و " جویندگان طلا " می رسد و سپس به هجوم تلخ " مسیو وردو " و " لایم لایت " می انجامد. قدرت آفرینش چاپلین به خاطر اندیشه های اجتماعی آن بود. هر یک از آفت های جامعه در آثار او، نمودی موثر و گیرا یافته است. در " پسر بچه " و " زندگی سگی " ماهیت زشت تهیدستی را به نمایش گذاشت. در " جویندگان طلا " و " روشنایی های شهر " فاجعه شکاف طبقاتی را نشان داد. در " مهاجر " و " عصر جدید " فریب دموکراسی بورژوایی را افشا کرد. در " زائر " و " طبقه بی کاره " انحطاط روحانیون کاتولیک را رسوا نمود. در " پیش فنگ " و " دیکتاتور بزرگ " نقاب از چهره قدرتمندانی برداشت که با شعارهای حیله گرانه، فرزندان محرومان را در میدان های جنگ قربانی اهداف خود می کنند و سرانجام در " مسیو وردو " و " سلطانی در نیویورک " تسلط فاشیسم را بر سیستم اجتماعی و نظام حقوقی امریکا باز نمود.
چاپلین در زندگی پر بار خود تنها هنرمندی آزاده نبود. او در عین حال منادی خستگی ناپذیر پیشرفت اجتماعی بود. چاپلین در سراسر زندگی خود از هواداران پی گیر صلح ملت ها بود. امپریالیسم و یارانش از فیلم های او هراس دارند، زیرا به خوبی می دانند دردهایی که چاپلین با آن صداقت و شجاعت از آن ها سخن می گفت، همچنان برجا هستند.
منتشر شده در آفتاب
« مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد. » ماکسیم گورکی
هشتم فروردین مصادف با صد و چهل و یکمین سالگرد تولد نویسنده بزرگ، ماکسیم گورکی است. اغلب آثار او به فارسی ترجمه شده و چندین نسل با مطالعه این آثار، نگرش انسان دوستانه و عدالت خواهانه به عرصه های گوناگون زندگی اجتماعی و احترام به کار و دانش را از گورکی آموخته اند.
آلکسی ماکسیموویچ پشکف که با نام ماکسیم گورکی شهرت جهانی یافت، در ۲۹ مارس ۱۸۶۸ میلادی در شهر نیژنی نووگراد متولد شد. با از دست دادن پدر به خانه پدر بزرگ اش رفت و در این خانه، اشعار مادر بزرگ، درهای دنیایی پر راز را بر وی گشود. در ۹ سالگی به مدرسه رفت، اما همان سال به علت فقر از ادامه تحصیل محروم شد. شاگرد کفاشی، کارگری در اسکله و آشپزخانه کشتی، نانوایی و باغبانی و خوانندگی در گروه آواز از جمله کارهایی بودند که برای جستجوی نان انجام می داد. طی این سال های تجربه آموزی در اعماق اجتماع، که خود آن جا را دانشکده های من می نامید، واقعیت های سهمگین زندگی را تجربه کرد و بعدها در آثار خویش، روایتگر آن شد.
پشکف جوان، به دنبال آشنایی با جوانان انقلابی نیژنی نووگراد و غازان، به مطالعه پیگیر کتاب های سیاسی روی آورد. به زودی علت ریشه ای مصائب اجتماعی را باز شناخت و قلم به دست گرفت. حتی نام ادبی گورکی که برای خود بر گزید، در روسی تلخ معنا می دهد که بیانگر هدفمندی فعالیت ادبی اوست.
در آستانه سال ۱۹۰۵، گورکی شاهین و مرغ توفان را سرود و در مهاجرت رمان جاودانه ی مادر را نگاشت. رمان مادر تاکنون به ده ها زبان و از جمله به فارسی ترجمه شده است. پس از آن گورکی به فعالیت سیاسی خویش ادامه داد و و به طور خستگی ناپذیری در خلق آثار نوین و تربیت نویسندگان جوان کوشید.
ماکسیم گورکی در ژوئن ۱۹۳۶ در گذشت در حالی که گرمای آرمان والایش را در قالب میراث ادبی فنا ناپذیری برای بشریت به یادگار گذاشته بود تا توشه ی راه و پالایشگر جان های همه ی پویندگان راه بهروزی انسان باشد.
در ایران میراث ادبی و سیاسی گورکی تاثیر گسترده و ژرفی بر جای نهاده است. نوشته های او همواره از پر خواننده ترین کتاب ها بوده اند. رمان مادر در صدر این آثار قرار دارد. گورکی در کنار و پیشاپیش نویسندگان برجسته دیگری چون رومن رولان، به پرورش چندین نسل در جامعه ما کمک موثر کرده است. آثار او منبع الهام نمایش نامه نویسی و داستان نویسی انتقادی در ایران نیز بوده است و بسیار نویسندگان برجسته ایرانی که در خلاقیت هنری خویش از تجارب ادبی و شیوه کار او بهره مند شده اند.
در سالروز تولد او، با اشاره به کتاب های منتشر شده سال های اخیر گورکی به فارسی، مطالعه و بازخوانی آثارش را به همه جویندگان حقیقت توصیه می کنیم.
۱- عجوزه (۱۳۸۷)، ترجمه علی اصغر انتظاری، فرادید نگار.
۲- گنجینه داستان های کوتاه روسی از کلاسیک تا مدرن (۱۳۸۷)، ترجمه لیلا سرباز، شهر خورشید - همراز، جلد ۲ .
۳- گنجینه داستان های کوتاه روسی از کلاسیک تا مدرن (۱۳۸۶)، ترجمه مهشید غلامی، شهر خورشید - همراز - شمیم شب، جلد ۱ .
۴- مادر (۱۳۸۵)، ترجمه علی اصغر سروش، هیرمند.
۵- در اعماق اجتماع (۱۳۸۳)، ترجمه عبدالحسین نوشین، نشر قطره.
۶- نامه های ماکسیم گورکی (۱۳۸۳)، ترجمه حسین نیر، نشر دیگر.
منتشر شده در آکادمی هنر.
آوازهای قلب من
آخرين پيامهای خود را
در ميدان سکوت صداهای بیصدا
با لبخندهای تلخ واخوردهگان،
در خزان پياپی شهر برگريزان
با سکوت شبانهی خوابماندهگان
در هم میآميزد:
تا قلب مشتعل را
در حبس خويش بسوزاند،
دخيل حسرت خويش را
در هجوم فاصلهها تاب آورد
و سقوط بیپايان قرن خسته را
نظارهگر باشد
منتشر شده در ماندگار
آن چه در داستان کوتاه اون روزا نوشته بهروز پورعلی در اولین نگاه جالب می نمود، راوی داستان است. راوی در این داستان، اول شخص مفرد است و در این زاویه ی دید، معمولا مخاطبان، « منِ » نویسنده را با « منِ » راوی همسان می گیرند.
راوی داستان، علی رغم برخورد انتقادی به رفتار دیکتاتوری پدر، با سرنوشتی که پیدا می کند در رفتار با پسر خود به انقیاد خویش در برابر ذهنیت مرد سالارانه می پردازد. «تسلیم به چیزی که رنجمان می دهد». «پناه بردن به جایی که از آن می گریزیم».
در حاشیه ی موضوع اصلی این داستان، مسائل مهم دیگری نیز طرح شده اند؛ از جمله منطق مطلق ارسطویی که مبنای تصمیم گیری در کلیه سطوح جوامع استبداد زده ی شرقی است. آن جا که می گوید: برای بابا همه چیز مطلق بود. همه چیز رو سیاه و سفید میدید «سیاه، سفید - خوب، بد – زشت، زیبا و ...»
و نتیجه می گیرد: هیچ حد وسطی براش وجود نداشت. تو تمام زندگیش همینطوری بود. و داستان استبداد شرقی (Oriental Despotism) که به وسیله ی استوارت میل مطرح شد، هم چنان ادامه دارد و جای خالی منطق فازی (Fuzzy Logic)* در تفکر و اندیشه این جوامع احساس می شود.
* منطق فازی بر مبنای عدم قطعیت اولین بار توسط پروفسور لطفی زاده در سال ۱۹۶۵ میلادی مطرح شد.
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات هیچ کاین کارخانه ایست که تغییر می کند «حضرت حافظ»
برای بابا همه چیز مطلق بود. همه چیز رو سیاه و سفید میدید. هیچ حدّ وسطی براش وجود نداشت. تو تمام زندگیش همینطوری بود.
یادمه یه روزی بعد از اون روزا به بابا گفتم تو یه دیکتاتوری. بهش گفتم: نه فقط تو، بلکه بیشتر مردای ایرونی، دیکتاتورهای کوچیکی هستن تو چهاردیواری ِخونشون. یادمه بابا هیچی نگفت. ولی احساس کردم یه چیزی تو چشاش تکون خورد. یه چیزی تو دلش شکست. اما خودم خیلی لذت بردم از این حرفی که به بابا زدم. احساس کردم انتقام تمام سالهای سکوتم رو با این حرف از بابا گرفتم.
الان سالهاست که از اون روزا و روزای بعد از اون روزا میگذره. بابا دیگه بین ما نیست. چند روزیه که حال خوبی ندارم. همش یه چیزی تو چشام تکون میخوره. یه چیزی تو دلم شکسته. چند روز پیش پسرم بهم گفت: تو یه دیکتاتوری. بهم گفت: نه فقط تو، بلکه بیشتر مردای ایرونی دیکتاتورهای کوچیکی هستن تو چهاردیواری خونشون...
منتشر شده در کافه داستان
۹۶
سرمای بی امان
سایه ای از لبخند
بی رنگ و بی رنگ تر
۹۷
رجعت به گذشته
پروانه
در پیله ای اسیر
منتشر شده در ماندگار
۸۵
پنجره های رو به رو
غروب به غروب
تاریکی و تنهایی
۹۰
موج خاموشی
خاطره ی تلخِ
کافه دریا
منتشر شده در ماندگار
۷۸
قدم های سست و لرزان
سنگفرش کوچه ها
برگ خزان زده
۸۲
تکان خوردن آهسته ی برگ ها
صدای زنگ دار
به آهنگ تلخ
منتشر شده در فروغ
سياوش كسرايي: "هرجا که دو تن نیتی را بر زبان میآورند، مرغ آمین در تأیید آنان بال میگشاید، بالی به وسعت شماره آدمیان و امیدشان."
هنگامیکه چشم از جهان بربست، هنر ایرانی آفرینندهای را از دست داده بود که بهدرستی مفهوم واقعی زندگی را در زیبایی تلاش بهسوی هدف یافته بود و با خلاقیت شگرفش در ارائه دستاوردهای تازهتری در عرصه هنر توانسته بود هستی را که رو بهسوی هدفی عالیتر دارد، پیش چشم همه عاشقان راه بهروزی و سعادت رنگی دیگر دهد.
علی اسفندیاری، معروف به نیما یوشیج در سال ۱۲۷۴هـ.ش در یوش مازندران به دنیا آمد. دوران طفولیت خود را میان زحمتکشان ده گذراند. بعدها به تهران میآید و دوره تحصیلات عالیه خود را شروع میکند. آشنایی به زبان فرانسه، او را با ادبیات نوین جهان آشنا میسازد. آشنایی با درک ضرورتهای مبرم زمان، او را به ایجاد تحول اساسی و نوآوری در سبکهای متداول شعر فارسی سوق داده و راه تازهای را پیش چشم او میگذارد.
"افسانه" او به سال ۱۳۰۱ در روزنامه پیشرو آن زمان "قرن بیستم" به چاپ رسيد. "افسانه" غزل عاشقانه پرشوری از نوع جدید است. چاپ این شعر در جامعه ادبی آن زمان با ابتکارهای تازهای که داشت، بر شعر فارسی گستره وسیعی میگشاید:
عاشقا خیز، کامد بهاران
چشمه کوچک از کوه جوشید
گل به صحرا درآمد چو آتش
رود تیره چو طوفان خروشید
پس از این است که نیما در راه نوینی که خود رهگشای آن است گامهای محکمتري برمیدارد و با استفاده درست از سنتهای ارزشمند شعر قدیم فارسی، شیوهای نو در شعر امروز ایران بنیان مینهد. شاخصه نیما افزونبر تحولی که در اسلوب شعر بهوجود میآورد، در مضامین اجتماعی شعرهای اوست. او هنرمندی است که از اندیشههای مترقی زمان خویش، تأثیر میپذیرد.
آوای او چو ناقوس،
در هر کجا که مرده به داغیست
یا دلفسرده مانده چراغیست
تأثیر میکند،
او روز و روزگار بهی را
تفسیر میکند.
ويژگي بارز شعر نیما امید به آینده است، هر چند شب و تیرگیهای آن، سهم چشمگیری در شعرهای او دارد و این چیزی جز تصویر واقعی شرایط زمان نیست، ولی سمتوسوی اساسی شعرهای او در جهت صبح و روشناییهای دمافزون آن است. به همین جهت چشمهای روشن نیما به تاریکی شب عادت نمیکند: "تن او با تن مردم همه را با تن هم ساختهاند."
نیما میداند که شعر، زمانی میتواند مؤثر واقع شود که با زندگی مردم پیوند یگانهای داشته باشد، که دردهای مردم را بازگو کند و چاره آنان را بشناسد. به اين منظور و برای اینکه بتواند این تأثیر و تأثرات را به شکل زندهتری در خلاقیتهای هنری خود راه دهد، همفکری و همدلی خود را گسترش میدهد و در هر فرصت مناسب پای درددلهای مردم مینشیند. او در نامهای به همسرش عالیه مینویسد:
"عالیه! به خانه بدبختها نظر بینداز".
و خود نیز تا آخرین لحظه حیاتش بهگفته خود وفادار میماند و اگر جز این بود، تصویر زندگی رنجبار "شب پا"، مردِ زن مُردهای که بچههایش را در تنهایی خانهاش بهجا میگذارد و خود پاسدار برنجزاران روستا میشود، نمیتواند در تار و پود احساسات برانگیخته، چنگ نیندازد و تأثیری عمیق برجای نگذارد.
شعر "مانلی" نیز، همچون نمونهای از دهها و صدها نمونه دیگر، از چنین تأثیری برخوردار است. آشنایی و الفت نیما با زندگی صیادان شمال و شناخت گستردهای که از انگیزههای عاطفی آنها دارد، زندگی دردمند "مانلی" این مرد ماهیگیر مسکین شمالی را، با خلاقیتی کمنظیر تصویر میکند و در واقع رنج زندگی و دوستداشتن را در کنار هم مینهد و بار دیگر آمیختگی خود را با زندگی زحمتکشان نشان میدهد.
ارزش و اعتبار نیما هنگامی بیشتر میشود که او را یک شاعر جهانی بدانیم و گستره دردمندیهای او را در پیوند با دردمندیهای مردم جهان بشناسیم و دنیا را خانه او بدانیم. "مرغ آمین" از شعرهای نیماست که مضمونی جهانی دارد. چیزی که این مرغ را به سوی ما میکشاند، همدلی و همصدایی او در رستگاری جهانی است و به تعبیر سیاوش کسرایی «از برجسته ترین شاعران نیمایی معاصر ایران»: هرجا که دو تن نیتی را بر زبان میآورند، مرغ آمین در تأیید آنان بال میگشاید، بالی به وسعت شماره آدمیان و امیدشان.
رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره بدل، با صبح
روشن گشت خواهد
مرغ میگوید،
خلق میگویند:
"اما آن جهانخواه
(آدمی را دشمن دیرین)
جهان را خورد یکسر
مرغ میگوید:
- در دل او آرزوی او
محالش باد
- خلق میگویند
"اما کینههای جنگ ایشان
در پی مقصود
همچنان هر لحظه میکوبد
به طبلش"
مرغ میگوید:
زوالش باد.
نیما در ۱۳ دی ماه ۱۳۳۸ چشم از جهان فروبست. شعر دریایی، سروده سیاوش کسرایی گرامیداشتی از اين شاعر مردمی است:
آی نیما نفس دریایی!
چه خوش آوردی از سینه خروش
و چه بس نادرهها گفتی نغز
که از آن جمله، یکی
سخن از یک شب و آوایی با هیبت دریا کردی
که به شب خواب تو را میروبید
شب، همه شب به جدار دل تو میکوبید!
یاد کردی چه خوش از شبخوانان، تنگدلان
که چنان طُرفه سرود آوردند
در دل قایقِ تنگ
و سپس چهره نهفتند به تاریکی شب
یاد از نیما، یاد
و از آن گمشده آوای بلند
که خبر از تپش و جنبشِ دریا میداد
اینک از آن شب و دریا ماییم
در تکِ قایق دلتنگ روان
- گمشده، در طلب گمشدگان -
گوش بر زنگ صدایی که ز جان برخیزد
بر سر موج به هر سو نگران
منابع:
۱ـ کسرایی، سیاوش (۱۳۸۷) از آوا تا هوای آفتاب، تهران: نشر کتاب نادر ـ مؤسسه انتشارات نگاه، چاپ سوم.
۲ـ یوشیج، شراگیم (۱۳۸۷) مجموعه شعرهای نیما یوشیج، تهران: نشر اشاره، چاپ چهارم.
منتشر شده در دو ماهنامه چشم انداز ایران، اردیبهشت و خرداد ۱۳۸۸، شماره ۵۵، صفحه های ۹۳ و۹۴.
۷۲
جمعهيی ملالآور
عکسها
پرترههای بزرگ روزهای زيبای گذشته
۷۷
به تو میانديشم
من و پنجره و انتظار
شب و تيرهگی و بیخبری
۶۸
باغ پر از ترانه
شور عاشقانه ی بید مجنون
در متن نیمه ی روشن آسمان
۷۰
بی خوابی شب
نجوای دریایی پر ستاره
و تصویر رویایی تلالوی چشمانت
منتشر شده در فروغ
۵۷
همهمه ی خفه ی شهر
هوای دود آلود
بعد از ظهر کسالت آور زندگی های بی ثمر
۶۲
نیروهای نا معقول
ماهیت هراس آورِ
افق های ناپیدا!
منتشر شده در ماندگار
۵۱
اتاق سرد و تاریک
دیوارهای نمناک
دسته گلی پلاسیده
۵۳
درختان عریان
پرندگان مهاجر
حس غریبه بودن زندگی
منتشر شده در فروغ